کد خبر: ۲۱۰۰
تاریخ انتشار: ۰۲ دی ۱۳۹۴ - ۱۵:۴۴
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
بررسی نقش سرمایه اجتماعی از منظر جنسیت و مشارکت سیاسی
دکترعباس محمدی اصل*
کلیدملی : آنچه پیش رو دارید متن پیاده شده سخنرانی دکتر «عباس محمدی اصل» جامعه شناس با موضوع «جنسیت و مشارکت سیاسی» است. در این نشست که به همت  «حلقه مطالعات مسائل اجتماعی زنان انجمن جامعه شناسی ایران» و «انجمن جامعه شناسی ایران» و همچنین نشریه «کلیدملی» برگزار شد دکتر «زهرا نژادبهرام»، دکتر «عباس محمدی اصل»، دکتر «فائزه هاشمی»، «ژاله فرامرزیان»، «آرزو فاطمی» و «سارا باقری» به طرح دیدگاه های خود پرداختند. 


*** 

نکته ای که در اینجا می خواهم به آن اشاره کنم استفاده از «سرمایه ی اجتماعی مشارکت» در بحث هدایت توسعه پایدار است.  اینکه ما از این سرمایه در طول این چهار دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی به چه نحوی استفاده کرده ایم و آن را به کدام سو می بریم.
مطالعات و تحقیقات من نشان می دهد که امروز به خصوص نسل جوان خانم ها به یک گرایش و دریافت درونی رسیده اند و آن این است که ما برای چه باید در انتخابات حضور پیدا کنیم؟ آیا این حضور معنا دار هست؟ آیا تعیین کننده هست؟ آیا زنانی که برای  مجلس شورای اسلامی انتخاب می کنیم به فریاد ما می رسند و به مشکلات ما رسیدگی می کنند؟ 
گاهی به نظر می رسد که مجموع این حرف ها نتیجه اش این می شود که پس ما حضور پیدا نکنیم. اصلا این حضور به چه درد می خورد؟ آیا فقط یک صحنه ی تصنعی نیست؟ من می خواهم این مطلب را مقداری باز کنم و ببینیم که آیا این بی رغبتی به مشارکت را می توان به شکلی عقلانی  از زوایه خود اعضای جامعه منع و جلوگیری کنیم؟
 از این جهت که در واقع نظریه عاملیت تاکید می کند که من فقط می توانم به دانشجوهایم بگویم که شما بروید و در انتخابات حضور پیدا کنید. این یک تصمیم گیری فردی است. یا اینکه به آنها بگویم چنین کاری منافع شما را تامین می کند و آنها هم چشم و گوش بسته بپذیرند. ولی واقع قضیه این است که خود این زنان و دختران ما اگر به این نتیجه برسند که منافعشان از طریق مشارکت تامین خواهد شد دیگر نیازی به هدایت من نیست. خود آنها می توانند این حضور را دنبال کنند. من روی این بی رغبتی و رفع آن از زاویه تصمیم گیری عقلانی سعی می کنم نکاتی را یاد آور باشم.
 اولا ما یک سابقه طولانی «دسپوتیسم شرقی» را در تاریخ خودمان پشت سر داریم و این آثاری را در روحیات و منش و رفتار ما به وجود آورده است. یکی از اینها این است که به قول روانشناسان بخشی از قسمت مغز و پشت پیشانی ما رشد نمی کند، به این جهت که ما یک حریم مدنی برای گفتمان ها ترتیب نداده ایم و استدلال و دیدن لایه های چندگانه واقعیت را در رشد گفتمانی مباحث تجربه نکرده ایم. در نتیجه به شکل زندگی حیوانی اولین چیزی که اختیار می کنیم «فرار از مشکلات» است یا اگر زورمان برسد «حمله» می کنیم. یعنی «قهر» و «آشتی» اولین استراتژی ما در برخورد با مسائلی است که برای آن آمادگی نداریم. اما من نمی خواهم بحث را از منظر روانشناسی بررسی کنم، در واقع می خواهم بحث جامعه شناسی را دنبال کنم و بگویم که آیا ما در این جامعه اساسا «کنشگر» داریم یا نه؟  چون بسیاری از جامعه شناسان طبق مباحث موجود فرض می گیرند که کنشگر و Actor داریم و همه زنان و مردان، «کنشگر» هستند. اما شما می دانید که «کنشگر» از لحاظ عاملیت یک تعریف خاص دارد، «کنشگر» یعنی کسی که در حریم مدنی هویت می یابد برای آنکه اهداف خاصی را انتخاب کند و وسایل را به نحو بهینه به آنها مرتبط کند. این تعریف کنش عقلانی در سنت جامعه شناسی است و از «وبر» تا «پارسونز» شما می توانید این را دنبال کنید. اما فرض کنید ما اساسا چیزی به نام Society یا جامعه نداشته باشیم و یک Community باشیم، یک اجتماع بزرگ شده از طوایف. یک نظام ایلیاتی پراکنده که به زور کنار هم جمع شده و یک وحدت سرزمینی را تجربه می کند. در این صورت ممکن است بگوییم کنشگری در اینجا وجود ندارد. ما بیش از آنکه Personality داشته باشیم Individual داریم. به عبارت دیگر فرض کنید تکالیف من قبل از به دنیا آمدنم تعیین شد، حالا تکالیف زمینی یا آسمانی از یک سو، یک زمینی هم هست که من یک زندگی کاذب و نه واقعی را روی آن تجربه می کنم. چرا که من 100 سال است که رانت نفتی را تجربه می کنم. بنا براین ، این زندگی از زیر و این ایدئولوژی از بالا و به اضافه ی یک «تاریخ تخیلی» از گذشته و یک «آینده توهمی» که پیش رو دارم، این Individual را بین زمین و آسمان سرگردان کرده است. این موجود به قول «زیمل» چقدر می تواند موجودی جامعه زی باشد؟ اصلا عضو جامعه هست؟ که ما بخواهیم روی آن بحث داشته باشیم که می خواهد مشارکت بکند یا نکند. 
پس یک بحث مهم این است که اصلا ما کنشگر داریم یا نداریم؟ بحث دوم این است که از زاویه مارکس نگاه کنیم و ببینیم که ما دچار یک آگاهی کاذب هستیم در واقع در این فضای رانتی یک ایدئولوژی بر ما تحمیل می شود و این تاریخ دسپوتیک و درنتیجه چیزی که می ماند یک کسی است که انگار بی اراده حرکت می کند، واقعیت ها را درک نمی کند و آگاهی اش هم کاذب است. در این صورت رفتارهایش هم کاذب است، یعنی فکر می کند چیزی به نام مجلس و انتخابات دارد و کاری انجام می دهد، مجلس را نگاه می کنیم و انگار همه چیز تصنعی است بیش از اینکه سیاست اعمال شود، سیاست به صورت دستور اجرا می شود. خیلی فرق است بین اینکه بیاییم «برنامه ریزی» را از «برنامه گذاری» جدا کنیم. گاهی ما تعجب می کنیم که زنان به انتخاب اعضای جامعه در مجلس حضور یافته اند اما مهمترین چیزی که دنبال می کنند این است که یک لایحه به دست بگیرند و بروند از بقیه مردان و اعضای مجلس امضا بگیرند که مثلا فرض کنید که ازدواج دوم مرد بدوم اجازه همسرش مجاز است. که اگر در زندگی خودشان اعمال شود متلاشی خواهد شد. این کار اوج از خود بیگانگی را نشان می دهد. یا اینکه اعضای مجلس در بحبوحه ی بحث های سوبسید و مسائل مستقل جهانی مهمترین قضیه شان این است که ازدواج با فرزندخوانده را حل کنند. شما ممکن است تعجب کنید که آیا واقعیت های ما اینهاست یا چیزهای دیگری است؟ 
پس آیا می توانیم بگوییم این موجودات از خود بیگانه اند و آنگاه چطور می توانند واقعیات را تشخیص بدهند؟ یک نظریه ی دیگر از بوردیو هم هست که شاید به ما کمک کند که بین آگاهی کاذب و واقعی و آن وضعیتی که ما کنشگر نداریم یک روزن امیدی پیدا بکینم. بوردیو بحث می کند بین عنصر Doxa که ترجمه می شود  به «باور» و «گمان» و یک عنصر دیگری به نام Discourse که گفتمان معمولا ترجمه می کنیم. Doxa  به این معناست که ما سنت هایی را در جریان زندگی داریم و در آن پرتاب می شویم و گویی بالاتر از توان نقد و ارزیابی ماست. گویی آنها را بدیهی تلقی می کنیم و ضمنا با آن سازگاری معنایی هم پیدا می کنیم. وقتی در طول تاریخ نابرابری ثروت و قدرت را می بینیم آنگاه برای آن یک نرم افزار هم می سازیم که آن را حل کنیم. در نتیجه ما یک باور داریم که آیا اصلا حضور ما در عرصه سیاست واقعی هست یا نیست؟ و اگر به درد نمی خورد که به طور طبیعی کنار بکشیم. اما آن Discourse یعنی یک «آگاهی انتقادی» که باعث می شود ما فکر کنیم بدیل های دیگری هم برای برخورد با این وضعیت وجود دارد. ما می توانیم در نتیجه ی مبادلات فرهنگی با جهان وهمچنین یک عنصری که اسم آن را تخیل پویا و خلاق می گذاریم و می توانیم راجه به آن فکر کنیم و راهی پیدا کنیم برای گذر از این وضعیت که ما را اشغال کرده و به طور قانونمند هم عمل می کند. اگر دقت کنید در هر دوره ای که ما در این سی سال انتخابات را تجربه می کنیم گویی یک بار حضور واقعی مردم را داریم و یک بار عقب کشیدن مردم را داریم. گویی توازن قدرت ما در طول این سی سال به شکل چپ و راست در بین اینها حفظ شده و احتمال می دهیم اگر دوره قبل به طور قانونمند مشارکت داشته ایم دوره آتی دوباره عقب کشیدن مردم را به سبب ناکارآمدی های سیاسی داشته باشیم و آنگاه زمینه برای یک بار دیگر دستکاری حاکمیتی انتخابات فراهم می شود و مشکلاتی که جامعه دوباره در مرحله ی بعد فکر می کند می تواند تصحیحش کند. 
علت آن برخورد دو میراث تاریخی است، یکی میراث «مردسالاری غربی» و دیگری میراث «پدرسالاری شرقی». به طور مختصر بحث مشارکت در جوامع غربی و جامعه مردسالار مبتنی بر تشکل های مدنی است، اصنافی که به دنبال تولید واقعی جریان زندگی مادی هستند و این در برنامه های حزبی منعکس می شود. و این احزاب وارد عرصه انتخابات می شوند و برنامه اشان انتخاب و دنبال می شود، بدون آنکه احساس کنند وحی منزل است. و به طریق عقلانی چهار سال بعد جایگزین می شود. اما شما فکر کنید که در یک جامعه ای هیچکدام از اینها وجود نداشته باشد، اصلا مبنای زندگی واقعی نداریم، پس صنف نداریم، صنف اگر نداشته باشیم اصلا حزب نداریم، حزب ها می توانند تصنعی بیایند و بروند و از بالا و به صورت فرمایشی باشند. اما از پایین نمی جوشند و به همین ترتیب حضور در انتخابات کاملا بی برنامه است و مشخص نیست افراد دقیقا دنبال چه جیزی هستند جز جلوه های  ظاهری، ارزیابی های فردی و پراکنده و گاهی جناح بندی های سیاسی. 
دومین نکته این است که جامعه ی ما یا بهتر است بگوییم اجتماع ما در سال 57 وارد برهه جدیدی از حضور سیاسی و اجتماعی می شود. شکاف غیرفعال جنسیتی تبدیل به یک شکاف نیمه فعال می شود. یعنی گاهی حضور مستقل پیدا می کند، یا گاهی به همراهی تفکر مردان و حضور، حضوری نیمه فعال و وابسته به مردان است. نکته دیگر این است که ما بحث انتخابات را وارد کرده ایم. انتخابات در جامعه  غربی همانطور که «ماکس وبر» به خوبی توضیح می دهد حق حاکمیت به قدرت متمرکزی به نام دولت تفویض می شود. او نماینده ماست برای اینکه این حق را بر خود ما تحمیل کند و اعمال کند بدون اینکه ما احساس جبر بکنیم و خود ما هم در حوزه بوروکراسی کارگزار آن می شویم. اما فکر کنید در یک سنت سلطانی من کسی را تعیین می کنم و کارش این است که منابع را تدارک ببیند و بسیج کند برای رسیدن به اهداف جمعی آنهایی که مرا انتخاب کرده اند، اما یک کار دیگر هم می کند، مواضع اقتداربخش را هم به کسانی اختصاص می دهد که قرار است تدارک منابع ببینند. به این ترتیب ما کسانی را داریم که قرار است پول را بین سازمان ها و ارگان ها تقسیم کنند اما کار دیگری هم می کنند و می گویند مثلا تو که به عنوان رییس منصوب شدی می توانی انتخابات را هم جهت بدهی، اقتداربخشی را هم به مواضع قدرت اضافه می کنیم. 
نکته ای دیگر که ما در چالش هایمان می بینیم بحث Selfepressive یعنی خود بیانگری است که در تمدن عقلانی غرب تجربه می شود. خودبیانگری یعنی اینکه شما همه ی امکانات جامعه را می گیری تا خلاقیت خود را به عنوان یک سرمایه ی اجتماعی به نحوی به کار بیندازی که آن را بازتولید و افزون کنی. این خودبینگری در سنت سلطه سلطنت ما نمی گنجد. ما زندگی Typical را تجربه می کنیم یعنی قرار است که همه مان موجوداتی باشیم که از قبل در قالب هایی قرار گرفته و شکل می گیریم و به عنوان موجوداتی رام دستورات را انجام می دهیم. شما فکر می کنید که مشخص است من باید در چه زمانی به دنیا بیایم چه بکنم و در هر دوره ای از زندگی چه مراحلی را طی کنم و هیچ اجازه ی خلاقیتی ندارم. به همین جهت می بینید که بزرگترین رقم کتاب های توقیف شده در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رمان ها هستند. زیرا در رمان ما می توانیم ماجراجویی کنیم. و اینها برای ما خوب نیست. و ما باید به صورت مجموعه ای باشیم که از قبل مشخص است چه می کند. این چالش بسیار جدی است. یعنی اگر Shift paradim جهان به سمت «حق خواهی» است ما به سمت «تکلیف گرایی» می رویم و این دو باز ما را با مشکل حضور در انتخابات مواجه می سازد و دردسرساز می شود. 
عنصر آخری که ذکر می کنم این است که ما اگر می خواهیم به نحو عقلانی به عنوان کنشگر جامعه محسوب شویم. باید محاسبه کنیم بین اینکه چه منابعی در دست داریم، خواه زنان، مردان یا با هم. و دوم اینکه چه عاملیت یا کارگزاری را در استفاده از این منابع می توانیم به عمل بیاوریم و سوم اینکه در طول این تاریخ انتخابات و مشارکت در جامعه خودمان چه دستاوردهایی را می توانیم تجربه کنیم. اگر این منابع را با اختیارات خودمان لحاظ بکنید و بگویید که ما چه دستاورد و تجربه هایی داشته ایم ، طی 30-40 سال گذشته، آنگاه به این نتیجه می رسیم که بین «انتخاب کردن» و «قدرت» فرق بگذاریم. ما در حوزه قدرت بازی دموکراسی می کنیم ، ولی اینکه انتخاب ما لزوما در این بازی به پیروزی منجر بشود چیزیست که هنوز در ذهن ما جا نیفتاده، گاهی ممکن است که ما ببازیم ولی این باختن به معنای این نیست که قهر کنیم و کنار برویم بلکه به معنای شروع بازی از نو است و اینکه بتوانیم منافع و تعلقات خودمان را پی بگیریم. به عنوان مثال بخشی از تاریخ ما که همین شب یلداست به عنوان یک سنت زنانه یک سنت بهره وری زمین در پیش تاریخ ما، بوده است. زنان چون می دانستند که زمستان سردی در راه است غذاهای مختلف را خشک می کردند و در یک شب خاص این بدن را تغذیه می کردند. ما چقدر این سنت زنانه را می شناسیم؟ و زنانی که سنگ زیرین آسیا هستند را بر عکس در شعرهایمان تعبیر می کنیم که «مرد باید که در کشاکش دهر/ سنگ زیرین آسیا باشد». اگر بتوانیم این واقعیت ها را بی پرده بسنجیم، آنگاه به جای قهر و نا امیدی شکل دیگری از عقلانیت را در مشارکت سیاسی تجربه خواهیم کرد.

مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۲
غیر قابل انتشار: ۰
کارشناس محیط زیست
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۴۸ - ۱۳۹۴/۱۰/۰۲
0
2
به نظر اینجانب ،مشارکت سیاسی در هر جامعه ای یکی از نشانه های پیشرفت در هر جامعه و نشان دهنده سطح پویایی مردم بخصوص قشر جوان و دانشجو در آن جامعه است.و رسیدن به این امر مهم و بالا بردن سطح مشارکت مردم وبویژه جوانان به شیوه های مختلف یکی از دغدغه اصلی در هر جامعه ای محسوب می شود.
نقش سرمایه اجتماعی در مشارکت سیاسی زنان برپایه ی رویکرد جامعه شناختی، تفاوت گرایش زنان و مردان در مشارکت سیاسی بیش از آنکه ذاتی باشد، در ساختار اجتماعی ریشه دارد.
ساختار اجتماعی، فرصت های ارتباط و برخورد با دیگران را در اختیار کنشگران می گذارد اما چون گروه های گوناگون اجتماعی، نژادی و جنسی در جایگاه های ساختاری و شبکه هایاجتماعی متفاوت قرار دارند، از نظر بهره مندی از این فرصت ها نیز متفاوت هستند. به ترتیب این فرصت ها برای مردان و زنان یکسان نیست.
سرمایه اجتماعی، به عنوان گونه تازه ای از سرمایه و دربرگیرنده مفاهیمی چون پیوندهایاجتماعی، اعتماد و همکاری در روابط متقابل، به پاره ای از این فرصت ها اشاره دارد.
اعتماد اجتماعی زنان نسبت به مردان کمتر است زیرا مردان به منابع هویتی و معرفتی که از مهمترین منابع تولید سرمایه اجتماعی است دسترسی بیشتری داشته اند و همچنین مردان در جایگاه های استراتژیکی قرار می گیرند که فرصت های بیشتری برای برخورد و برقراری ارتباط با دایره گسترده تری از افراد در اختیارشان می گذارد.
چنین فرصتی به مردان امکان می دهد که آسانتر از زنان جذب شبکه های اجتماعی گوناگون شوند و در نتیجه سطح بالاتری از مشارکت در جامعه از خود نشان دهند؛ چنان که سهم اندک زنان جامعه ما در پهنه سیاسی، بویژه در سطح نخبگان و مناصب عالی سیاسی، موید این نکته است.
باتشکر
شیما
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۲۵ - ۱۳۹۴/۱۰/۰۵
2
0
دموکراسی نه دکومراسی
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار