کد خبر: ۴۲۰۸
تاریخ انتشار: ۱۲ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۸
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
تحلیلی درباره مناسبات قدرت در خانواده ایرانی
روزنامه شرق در ویژه نامه نوروزی خود نوشت: در خانواده سنتی ایرانی ظاهرا همه قدرت در اختیار مردان بود؛ هرچند زنان نیز به طور عمده با فرزندآوری می‌توانستند به‌شکل ضمنی در خانواده قدرت به دست آورند.
در خانواده سنتی ایرانی ظاهرا همه قدرت در اختیار مردان بود؛ هرچند زنان نیز به طور عمده با فرزندآوری می‌توانستند به‌شکل ضمنی در خانواده قدرت به دست آورند. در این شکل خانواده، با وجود توزیع قدرت، اصل و اساس حفظ خانواده و ازخودگذشتگی بود. با گذشت زمان، مناسبات قدرت در خانواده ایرانی تغییر کرده است. زن‌ها به اندازه مردها احساس قدرت می‌کنند و چیزی به نام ایثار در چفت‌وبست خانواده ایرانی نیست. با تقی آزادارمکی، جامعه‌شناس، در مورد مناسبات قدرت در خانواده ایرانی گفت‌وگو کرده‌ایم.

آزادارمکی

‌ در ساختاری که ظاهرا بر اساس علاقه، ازخودگذشتگی و دیگرخواهی شکل می‌گیرد و بالطبع با بسیاری ساختارهای دیگر اجتماعی متفاوت است، چرا رقابت بر سر قدرت وجود دارد؟ آیا این رقابت در گذشته نیز وجود داشته یا امروزه با تغییرات اجتماعی ایجاد شده و از اساس ناگزیر بوده است؟

فرض شما فرض ایدئالیستی درستی است، اما واقعی نیست. یکی از مشکلات اساسی خانواده در دوره معاصر این است که این واحد بر اساس دیگرخواهی و ایثار و تعلق تام‌وتمام شکل نمی‌گیرد. در نبود این دیگرخواهی و ایثار، نخستین اتفاقی که در خانواده می‌افتد، بحث تقسیم قدرت است. این در خانواده ایرانی بحث تازه‌ای است. در خانواده سنتی، هنگامی که زن و مرد تصمیم به تشکیل خانواده می‌گرفتند و وارد این فضا می‌شدند، قصد ماندگاری داشتند. این ماندگاری الزام‌هایی به همراه داشت. درست است که در این شکل خانواده تقسیم کار به شکل طبیعی وجود داشت، اما فرد برای دیگری زیست می‌کرد؛ یعنی در چنین خانواده‌ای زن برای مرد، مرد برای زن یا هردو برای فرزند یا همه برای کیان خانواده، یا همه برای چیزی به نام بقا یا برای زندگی‌کردن، زیست می‌کردند. درواقع ضرب‌المثلی که می‌گفتند زن با لباس سفید به خانه بخت می‌رود و با کفن سفید بیرون می‌آید، معنایش این بود که خانواده با فرض و بر اساس ماندگاری شکل گرفته است. این البته بدان معنا نیست که برای مرد چنین فرضی وجود نداشت، بلکه مرد هم اساساً برای ماندگاری در خانواده اقدام به تشکیل آن کرده بود. مهم‌ترین مسئله در خانواده بعد از شکل‌گیری، به‌سرعت فرزندآوری بود؛ مسئله تربیت فرزند، انتقال فرهنگ، بقای خانواده، حفاظت از سرمایه خانواده و تولید سرمایه اجتماعی و فرهنگی و غیره. این را با خانواده امروزی مقایسه کنید. امروز در هنگام تشکیل خانواده مهم‌ترین دغدغه و بحث، خودخواهی است تا دیگرخواهی. واقعیت این است که در جامعه امروز ایران افراد برای خودخواهی تشکیل خانواده می‌دهند. درواقع، در این شکل خانواده نه‌تنها ایثار جایی ندارد، بلکه افراد برای به‌خدمت‌گرفتن دیگری ازدواج می‌کنند. این است که امروز خانواده در ایران دچار بحران شده است. در خانواده ایرانی می‌بینید که بیشترین چالش‌ها و درگیری‌ها در سال‌های نخستین زندگی رخ می‌دهد. در این شکل خانواده، به‌طور معمول طلاق از سال اول تا پنجم اتفاق می‌افتد؛ چون زن و مرد هنوز تصمیم نگرفته‌‌اند دیگری را بخواهند یا به دیگری تعلق داشته باشند و گذشت کنند. در چنین خانواده‌ای معمولاً از سهم صحبت می‌شود. در همان ابتدای شکل‌گیری خانواده، زنان حق طلاق و تحصیل و... می‌خواهند و مردان نیز شرط و شروط خاص خود را می‌گذارند. این مجموعه شروط، به‌معنای حذف دیگرخواهی و ایثار است. درواقع، افراد در چنین شرایطی این پیغام را به هم می‌دهند که «تا جایی با تو زندگی می‌کنم که نیازهای من تأمین شود». این نیازها گستره وسیعی را در برمی‌گیرند و شامل نیازهای جنسی، اقتصادی، خانوادگی و نظایر آن است. اینجاست که به نظر می‌رسد یکسان‌سازی یا توزیع امکانات در خانواده رخ می‌دهد و دعوای اینکه چه کسی تصمیم بگیرد، به وجود می‌آید و درواقع اینجاست که قدرت مهم می‌شود. البته این بدان معنا نیست که قدرت در خانواده سنتی ایرانی مهم نبود؛ قدرت در آن روزگار هم مهم بود و عمل می‌کرد، اما تفاوت این بود که افراد و به‌خصوص زنان در خانواده برای به‌دست‌آوردن چیزهای دیگر این اِعمال قدرت را می‌پذیرفتند. از جمله چیزهایی که افراد بابت آن قدرت را تاب می‌آوردند، مواردی بود مانند داشتن فرزند، حفظ حرمت خانواده و اینکه طلاق و بدنامی رخ ندهد. برای مرد هم کمابیش چنین خواسته‌هایی وجود داشت. امروزه اما شکل برخورد متفاوت است؛ به این صورت که افراد می‌گویند من مهم هستم و همسرم به‌اندازه من مهم است. اینجاست که دعوا شکل می‌گیرد، چون نظام فرهنگی‌ای که در اختیار ماست این‌گونه طراحی نشده است و درنتیجه گرفتاری چندبرابر می‌شود. نظام فرهنگی- اجتماعی ما توضیح‌دهنده توزیع قدرت به این معنا نیست. هزار شرط و شروط هم که در هنگام ورود به زندگی مشترک گذاشته شود، نظام فرهنگی نقش خودش را بازی می‌کند و درنهایت این به اعتراض فرد به‌ فرد، افراد نسبت به هم و نسبت به دیگری تبدیل می‌شود. نخستین سخنی که زن و شوهر در خانواده، بعد از اولین اختلافات، به آن اشاره می‌کنند، طلاق است. در خانواده گذشته اصلاً از طلاق سخن گفته نمی‌شد. در خانواده سنتی قهر و اعتراض بود، اما طلاق به این سادگی در مخیله افراد جا نمی‌گرفت. امروز ساده‌ترین و نزدیک‌ترین گزینه موجود جدایی است؛ اینجاست که خود صحبت درباره طلاق عاملی برای ازهم‌پاشیدن می‌شود. وقتی آن‌قدر به طلاق سهولت می‌بخشیم، خود حرف طلاق علت طلاق می‌شود.

به نظر می‌رسد با استقلال اقتصادی بیشتر زنان، در خانواده‌هایی که وابستگی مالی به زنان بیشتر و نقش آن‌ها در تصمیم‌گیری‌ها پررنگ‌تر است، ظاهراً زنان قدرت تأثیرگذاری بیشتری دارند، اما دیده می‌شود که در بزنگاه‌هایی یا خود زنان این قدرت را باور نمی‌کنند و نمی‌توانند از آن استفاده کنند یا مردان خانواده در لایه‌های پنهان‌تر اجازه استفاده از قدرت را به زنان نمی‌دهند. درنهایت، در لایه‌های پنهان‌تر، جنگ قدرت هنوز ادامه دارد. این فضا را چگونه تحلیل می‌کنید؟

بله، این جنگ پنهان است. در ابتدای زندگی مشترک، دختر و پسر با هم گفت‌وگو می‌کنند و به توافق‌هایی می‌رسند. آن‌ها تصور می‌کنند قرار است به‌ زندگی خوبی برسند، اما وقتی وارد زندگی می‌شوند، نظام فرهنگی و اجتماعی با آن‌ها سازگاری ندارد و خودشان هم حاضر نیستند به نفع یکدیگر در یک بازی درازمدت کنار بیایند تا خانواده را حفظ کنند؛ این است که ساده‌ترین دعوا می‌تواند به جدایی بینجامد. درظاهر بازیگر این‌ها هستند، اما چیزی که موجب می‌شود این همه ناسازگاری وجود داشته باشد، همان نظام فرهنگی است. این نظام فرهنگی، که پیش از این، سکوت و سازش و دگرخواهی را توضیح می‌داد، امروز به افراد می‌گوید اگر با هم نمی‌سازید، پس خودخواه‌اید و ایثار نمی‌کنید و باید جدا شوید؛ یعنی همین نظام فرهنگی که تا دیروز ماندگاری را توضیح می‌داد، امروز جدایی را توضیح می‌دهد.

 چه اتفاقی در جامعه ایرانی افتاده است که نظام فرهنگی- اجتماعی ایجاد ناسازگاری می‌کند؟

نظام فرهنگی در جامعه ایرانی تغییر عمده‌ای نکرده است. آدم‌ها احساس جداشدگی و تنهایی می‌کنند و نظام فرهنگی این را تشدید می‌کند. برای مثال، فرض کنید دختر و پسری دچار اختلاف شده‌اند و به دادگاه رجوع می‌کنند. در دادگاه از زن می‌پرسند همسرت چگونه است و همین پرسش را از مرد نیز می‌کنند. این سؤال، با همان کلیشه‌های فرهنگی موجود در جامعه، مرد را وامی‌دارد که بگوید همسرم ناسازگار است و زن را وامی‌دارد که بگوید شوهرم ناتوان و بداخلاق است. درواقع آن نظام فرهنگی کلیشه‌هایی را در اختیار آدم‌ها می‌گذارد که فرد با استفاده از آن‌ها لازم نیست، بگوید خواسته‌های من در این زندگی مشترک تأمین نشده است، بلکه می‌گوید همسرم مشکل دارد؛ در صورتی که درواقع علت اساسی، خودخواهی و زیاده‌خواهی تک‌تک طرفین دعوا در خانواده است.

‌طی سال‌ها و در جریان تغییر جامعه ایرانی چه اتفاقی افتاده است که افراد به اینجا برسند که جز خواسته خودشان در خانواده چیز دیگری اهمیت نداشته باشد و مواردی که در گذشته موجب پایداری خانواده می‌شده از اساس نایاب شود؟

جامعه ایرانی دچار دگردیسی عمده‌ای درباره رسیدن به فردیتی شده که خودخواهانه است؛ یعنی در جریان سال‌ها، به‌خصوص در سه دهه اخیر، افرادی در این جامعه تولید شده‌اند که دیگرخواه نیستند.

‌ با درنظرگرفتن این واقعیت که به‌خصوص در سه دهه اخیر، مفاهیمی مانند ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی به‌شدت از سوی رسانه‌های رسمی در جامعه ایران تبلیغ شده است، چطور ممکن است چنین اتفاقی، یعنی شکل‌گرفتن فردیت خودخواهانه، رخ داده باشد؟
این بدان دلیل است که در نظام تربیتی ایران دوگانه‌ای شکل گرفته که یک بخش آن جمع‌گرایی و ایثار بوده است؛ در بخش دیگر اما، در متن زندگی اجتماعی، منفعت خود آدم‌ها مهم می‌شود. روال این است که در مدرسه به کودک می‌گویند باید درس بخواند و درجه‌یک باشد، به کلاس‌های مختلف برود و مهارت‌های مختلف به‌دست بیاورد. درواقع طی سال‌ها بار زیادی روی فرد انبار می‌شود و این احساس در او به‌وجود می‌آید که بسیار مهم است. هنگامی که همین فرد در جامعه و در برابر مصرف، در مورد نیازهای جنسی و اجتماعی قرار می‌گیرد، در او انباشتی از نیازهای خودخواهانه ایجاد می‌شود که سویه دیگر همان دوگانگی است. درواقع بخش دیگرخواهی به‌شکل رسمی وجود دارد، اما به لحاظ آموزه‌ای درونی نشده است. این فردیت مدرن، خودخواهانه است و تنها منافع خود را در نظر می‌گیرد.

‌ شکل فردیت غربی با فردیتی که در جامعه ایرانی است، چه تفاوتی دارد؟

در نظام فرهنگی غرب به فردیتی که وجود دارد، اجازه کنش داده می‌شود و کلیت نظام آموزشی آموزه‌های فردگرایی دگرخواهانه را اشاعه می‌دهد نه جمع‌گرایی را که فرد در آن دیده نشود. به آدم‌ها گفته می‌شود مهم هستند، اما اهمیتشان محدود و معطوف به دیگران است. این فردگرایی دگرخواهانه است.

‌در خانواده، در چنین جامعه‌ای که شما به آن اشاره می‌کنید، چه رفتار و آموزه‌هایی جریان دارد که خروجی آن چنین افرادی است که فردیت دیگرخواهانه در آنها نمود دارد؟
در خانواده‌ها نیز رفتار محدود و معطوف به فردیت دگرخواهانه است. در آموزش کلی جامعه به افراد گفته می‌شود آن‌ها همه مسئولیت‌ها را به عهده ندارند و از طرف دیگر خانواده و همه اختیارات هم دست آن‌ها نیست. درعین‌حال نظام‌های حمایتی نیز در کنار نظام خانواده وجود دارند و همه مسئولیت‌ها با خانواده نیست. در چنین خانواده و جامعه‌ای فرد می‌آموزد زندگی شخصی خودش را بسازد؛ این است که به‌سرعت از خانواده خارج می‌شود و از حدود ١٥سالگی می‌تواند تصمیم بگیرد که می‌خواهد ادامه تحصیل بدهد یا خیر. سیستم حمایتی نیز در چنین جامعه‌ای برای خانواده تعریف شده است که وقتی فرزندان این واحد را ترک کردند، والدین تنها نمانند. زمانی که فرزند از خانواده بیرون می‌رود، سیستم از او حمایت می‌کند تا آواره و فاسد و گرفتار نشود. در این جامعه به افراد گفته می‌شود اگر قانون را رعایت کنند، سیستم مسئولانه با آن‌ها برخورد می‌کند. در جامعه ایرانی همه مسئولیت‌ها روی خانواده بار می‌شود و همه چیز هم در اختیار اوست و خانواده مسئول فرزندان است. خانواده مسئولیت‌پذیری را آغاز می‌کند، ولی آموزه‌های مدرن، در کلاس و مدرسه و رسانه‌ها، نیازهای فردی را تبلیغ می‌کنند. این است که فرد در خانواده ایرانی فربه می‌شود، بی‌آن‌که آموزش‌های اجتماعی پیوند خود با مسئولیت‌هایش را فرا گرفته باشد.

اگر بخواهیم مناسبات قدرت در خانواده ایرانی را با جامعه‌ای که در آن فردگرایی معطوف به جمع وجود دارد مقایسه کنیم، این مقایسه چگونه خواهد بود؟

در جامعه‌ای که فردگرایی دیگرخواهانه وجود دارد، خانواده خیلی منشأ کنش سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نیست و مسئولیت‌های محدودي دارد. فرزندآوری و حمایت از فرزند تا محدوده‌هایی در حیطه مسئولیت اوست و بیش از آن مسئولیت عمده‌ای برای خانواده تعریف نمی‌شود.

‌ پس میان زن و مرد در آن فرهنگ مناسبات قدرت چگونه است؟
در چنین جامعه‌ای برابرخواهی وجود دارد، ولی براساس مسئولیت‌پذیری است. در جامعه ما اما نابرابری و نپذیرفتن مسئولیت توأمان وجود دارد. این است که امروز گرفتاریم و نخستین مشکل به دعوا منجر می‌شود. در غرب، در نیمی از موارد با وجودی که افراد می‌توانند خانواده را ترک کنند، این اتفاق نمی‌افتد، اما در ایران گزینه اول طلاق است. این است که در ایران با یک جامعه مستأصل، ناراحت و ناراضی مواجه‌ایم.

‌ این رویه کجا امکان اصلاح دارد؟

در نظام آموزشی و البته نه نظام آموزش‌وپرورش. فرد مدرن، باید مسئولیت‌پذیر باشد. نظام باید مسئولیت‌ها را به افراد جامعه برگرداند؛ برای مثال، فرزند من اگر می‌خواهد ادامه تحصیل بدهد، باید مشارکت کند، در صورتی که خانواده ایرانی می‌خواهد تا لحظه آخر و تا همیشه برای فرزند تصمیم بگیرد. درواقع ما در جامعه ایرانی پای بچه‌ها می‌ایستیم تا آن‌ها را به بحران می‌رسانیم و درنهایت همین فرزندی که این همه هزینه برای خانواده داشته است، به منبعی برای خشونت با خانواده و والدین تبدیل می‌شود. به نظر می‌رسد این روزها خشونت جدیدی علیه والدین در این کشور اتفاق افتاده است. فرزندان با بی‌توجهی، بی‌احترامی، نابودکردن سرمایه‌های فرهنگی و اقتصادی خانواده اقدام به اعمال خشونت می‌کنند. این رفتار از کجا آمده است؟ بروز این رفتار بابت آن است که مسئولیت‌پذیری به اشتباه عمل کرده و خانواده به عنوان تنها مانع رشد افراد تلقی شده است؟ در جامعه امروز ایران آدم‌ها احساس می‌کنند اگر با خانواده‌شان باشند، مشکل پیدا می‌کنند و چون با خانواده مانده‌‌اند، مشکل پیدا کرده‌اند.

‌چطور می‌شود از این بحران خارج شد؟
این از اقتضای اجتماعی و کانونی‌کردن خانواده در سیاست فرهنگی ما ایجاد شده است و اصلاح آن منوط به آموزش است و البته نه آموزش به معنای مدرسه‌ای، بلکه آموزش در سیاست‌گذاری‌ها. اینکه در جامعه ایران باید انسان و مسئولیت او پذیرفته شود. وقتی بپذیریم به انسان‌ها مسئولیت بدهیم و در قبال این مسئولیت حقوقی داشته باشند، اینجاست که قانون ظهور می‌کند. وقتی قانون آمد، کسی نمی‌تواند بهانه بیاورد و همه ملزم به رعایت آن هستند.

‌چه زمانی می‌شود به افراد مسئولیت داد؟
هنگامی که حق و اختیار داشته باشند. درهرحال واقعیت این است که در جامعه ایرانی ما هنوز تصمیم نگرفته‌ایم وظایف را تقسیم کنیم و به آدم‌ها حق و مسئولیت بدهیم. اساساً در این جامعه به کسی حق داده نمی‌شود که مسئولیت داشته باشد.

‌در گذشته «فرزند» برای زنان ابزار قدرت محسوب می‌شده و با فرزندآوری می‌توانسته‌‌اند موقعیت خود را در خانواده تثبیت کنند و بعضاً قدرت بگیرند. درحال‌حاضر این مورد را چگونه می‌بینید؟ آیا امروز هم فرزند برای زنان ابزار قدرت است یا با توجه به اهمیت حق حضانت، زنان فرزندآوری را به‌مثابه بندی بر پای خود می‌بینند؟ آیا استفاده ابزاری از فرزند برای قدرت‌گرفتن هنوز در خانواده ایرانی وجود دارد؟

تا دیروز زن‌ها بابت فرزندآوری قدرت می‌گرفتند. درست است که در خانواده‌های ایرانی پدران اهمیت زیادی داشتند، اما فرزندان به‌طور ضمنی زیر سلطه رأی مادرانشان بودند. این به مادران قدرت می‌داد. در جامعه جدید زن‌ها احساس می‌کنند، با وجود مردانی که چندان مسئولیت‌پذیر نیستند، فرزندآوری زیاد بدبختی پیش می‌آورد.

 
مطالب مرتبط
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار