کد خبر: ۶۹۹۳
تاریخ انتشار: ۲۵ آذر ۱۳۹۵ - ۱۹:۵۶
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
هاله حامدی‌فر، مدیرعامل شرکت دارویی سیناژن :
گفتگویی که پیش رو دارید را ماهنامه «آینده‌نگر» با دکتر «هاله حامدی‌فر» مدیرعامل شرکت و گروه دارویی «سیناژن» منتشر کرده‌است .
کلیدملی : گفتگویی که پیش رو دارید را ماهنامه «آینده‌نگر» با دکتر «هاله حامدی‌فر» مدیرعامل شرکت و گروه دارویی «سیناژن» منتشر کرده‌است . براساس این گفتگو، او 20 سال پیش کارش را با مسئولیت فنی داروخانه‌ای کوچک در خیابان شوش شرقی تهران شروع کرد و حالا  مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکت‌های دارویی و تحقیقاتی داروسازی در کشور است. او می‌گوید همیشه به این فکر می‌کند که «کار نشد» در زندگی وجود ندارد و «آرزوها» قابل تحقق هستند. با او درباره زندگی، کار و موفقیتهای‌ شرکت سیناژن گفتگو کرده‌ایم. حامدی‌فر متولد ۱۳۵۱ است و برخلاف پدر و مادرش که  به همراه خواهر و برادر او در آمریکا ساکن هستند در ایران ساکن است و در اینجا به آینده می‌اندیشد. 

هاله حامدی‌فر، مدیرعامل شرکت دارویی سیناژن

*همه خانواده شما در آمریکا هستند، شما چرا نرفتید؟
 این ســؤال را زیاد از من میپرسند و همیشه می‌گویم که باید از کسانی که رفتهاند بپرسید چرا رفتند؟ چون ما در خانه خودمان ماندهایم. واقعیتش این اســت كه دلیلی برای رفتن نداشتم.
 

*مهاجرت خانواده هم دلیل نبود؟
خانواده‌ا‌م رفتند ولی خب من وابستگی‌های خاص خودم را اینجا داشتم و دارم. آن زمان که خانواده رفتند ازدواج کرده بودم و زندگی خودم را داشتم، از طرفی هم فکر می‌کردم و می‌کنم که مسیر موفقیتم اینجا است. همیشه پیش خودم حس می‌کردم اگربخواهم کاری انجام دهم،بهتراست اینجابمانم.
 

*شما در چه رشته‌ای تحصیل کرده‌اید؟ 
 سال1369دیپلم گرفتم و همان سال در کنکورقبول شدم وبه دانشگاه تهران، دانشکده داروسازی رفتم و سال 1374 فارغ التحصیل رشته داروسازی شــدم و همان ســال هم ازدواج کردم. آن زمان 23ســاله بودم و همسرم، هم‌دانشــکده‌ای‌ام بود. در زمانی که ما ازدواج کردیم همســرم سرباز بود و برای همین دنبال ادامه تحصیل نرفتم و جذب بازار کار شــدم. دو سال در داروخانه‌های جنوب شرقی تهران در منطقه شوش و میدان خراسان مسئول فنی داروخانه بودم و بعد از پایان سربازی او، تصمیم گرفتم که وارد صنعت دارو شوم. همیشه علاقه زیادی به صنعت داروسازی داشتم و فکر می‌کردم می‌توانم از دانشــی که در داروسازی دارم استفاده کنم و مفیدتر باشم. البته پولی هم برای اینکه خودمان داروخانه بزنیم، نداشــتیم. ما زندگی‌امان را از یک چیزی شبیه صفر شروع کرده بودیم. این جوری بود که با همسرم رفتیم کارخانه داروسازی لرستان در بروجرد که الان نامش به اکسیر تغییر کرده.
 

*رفتن از تهران و شروع به کار در شهر دیگر برای شما و همسرتان سخت نبود؟ 
واقعیت این اســت که چاره نداشــتیم و موقعیت زندگی‌امان در تهران خیلی سخت بود برای همین خیلی راحت‌تر بودیم که با هزینه‌های کمتر در شهرستان زندگی کنیم و این بود که شهریور سال 1376 به بروجرد رفتیم.  البته چند ماه بیشتر آنجا نماندیم، سال قبل از اینکه به اکسیر برویم انستیتو پاستور ایران آگهی جذب نیرو در پروژه انتقال تکنولوژی در حوزه بیوتکنولوژی از کوبا منتشر کرده بود که من و همسرم هم شرکت کردیم و به ما اعلام کردند که پذیرفته شده‌ایم ولی خب با گذشت چند ماه و بعد از پیگیری‌های چندباره یکدفعه گفتند که شما پذیرفته نشدید، این بود که ما دلسرد شدیم و زندگی را جمع کردیم و به بروجرد رفتیم تا اینکه تماس گرفتند و گفتند باید سریع آماده اعزام به کوبا شویم. اول حق ما را یک جورهایی ضایع کرده بودند ولی خب کار خدا بود؛ این شد که خیلی سریع اسباب و اثاثیه را دوباره برداشتیم و به تهران برگشتیم و کارهایمان را برای رفتن به کوبا انجام دادیم.
 

*کوبا برای خیلی از ما سرزمین عجیبی است، سرزمین افراد انقلابی، چه‌گوارا، سیگار برگ، فیدل کاسترو و...، شما چه ذهنیتی داشتید؟ 
فقط از کوبا یک نام شــنیده بودم و آن فیدل کاســترو بود و هیچ چیز دیگری نمیدانستم و دیدی هم نداشتم ولی خوشحال بودم که به یک کشور جدید سفر می‌کنم و شانس تجربه‌های جدید را دارم و قرار است درباره حوزه بیوتکنولوژی که همین حا  هم با گذشت حدود 20 سال از آن زمانها بهروز است، آموزش ببینم. همسرم هم تقریبا همین شرایط را داشت. وقتی به هاوانا پایتخت کوبا نگاه می‌کنید، پیرزنی جذابی را می‌بینید و با خود می‌گویید در دوران جوانی حتما خیلی خوشگل بوده است. ما حدود 8-9 ماه در کوبا زندگی کردیم و فکر می‌کنم یکی از تجربه‌های خوب زندگی‌ام همین ســفر بود که فضاهای فکری بسیار جدیدی به روی ما باز کرد و حتی دیدمان را به زندگی تغییر داد. برای من خیلی جالب بود که یک کشور کمونیستی که مردم بسیار فقیری دارد اولا  پیشــرفته‌ترین تکنولوژی جهان را دارد و ثانیا بسیار مردم خوشــحالی هستند و از زندگی رضایت دارند. در آن دوره ما معمولا  از صبح زودتاساعت4ـ5عصر هرروز درمرکز پیشرفتهCIGBکه مرکز ژنتیکو بیوتکنولوژیشان بود کار می‌کردیم و آموزش می‌د‌‌‌‌‌‌یدیم.
 

* بعد از برگشت از کوبا چه کاری راشروع کردید؟
تعهد داده بودیم که برای ســه سال بعد از راه‌اندازی تکنولوژی در کشور برای انســتیتو پاستور کار کنیم ولی وقتی که برگشتیم، دیدیم پروژه‌ای که برای آن آموزش دیده بودیم تنها در حد یک فونداســیون اســت و چند تیر بیشتر بالا نرفته. دراین زمان سؤال اصلی ما این بود که باید چه کار کنیم؟ اما خب شانسی که آوردیم این بود که مدیر پروژه انتقال تکنولوژی، آقای دکتر مهبودی امتیاز و مجوز از سازمان بهداشت جهانی برای تولید واکسن لیشمانیا (ســالک) گرفته بود و به این ترتیب جذب این پروژه شدیم که از پروژه‌های نمونه سازمان بهداشت جهانی شد. مدتی بعد از آن چون دوره‌ای که در کوبا گذرانده بودم تضمین کیفیت بود، به مسئولان انستیتو پاستور پیشنهاد دادم که واحد تضمین کیفیت را در این مجموعه راه‌اندازی کنم که مورد موافقت قرار گرفت و با کمترین امکانات و همکاری دوستان این کار را هم انجام دادیم.

* کی وارد شرکت سیناژن شدید؟
همزمان با راه‌اندازی واحد تضمین کیفیت به شــرکت سیناژن هم آمدم؛ ســال 79 بود. آن موقع این شــرکت خیلی کوچک بود و 10ـ12 نفر در این مجموعه کار می‌کردند. عمده تولید شرکت در حوزه تحقیقات مهندسی ژنتیک و بیوتکنولوژی بود و به بحث تولید کیتهای تشخیص گروه خونی هم وارد شده بودند. ابتدا من به عنوان مشاور پارهوقت تضمین کیفیت به این مجموعه اضافه شدم ولی بعد مدیرعاملی سیناژن به من پیشنهاد شد و پذیرفتم.
 

* چه سالی بود و چه شد که این مسئولیت را برعهده گرفتید؛ با توجه به اینکه شما درانستیتو پاستور که مهمترین مرکز تحقیقاتی کشوراست، کار می‌کردید و آیندهای روشن پیش رو داشتید؟
سال 79ـ80 بود که من واقعا احساس کردم فضای سیستم دولتی تنگ شده و کارهایی را که دوست دارم نمی‌توانم انجام دهم. به همین دلیل وقتی باپیشنهاد هیئت مدیره سیناژن روبه‌روشدم،پذیرفتم؛مدیرعامل وقت شرکت آقای مبتکر تصمیم به مهاجرت گرفت و به امریکا رفت و این شد که تمام وقت به این شرکت آمدم و مدیرعامل شدم.
 

* خانواده و دوستان یا حتی همسرتان مخالف ترک انستیتو پاستور نبودند و به شما نمی‌گفتند از دست دادن موقعیتتان اشتباه است؟
چون سیناژن خیلی شرکت کوچکی بود تقریبا می‌توانم بگویم همه آدم‌ها همین را به من گفتند؛ هیچوقت فراموش نمی‌کنم یکی از دوستانم در انستیتو پاستور مرا کنار کشید وگفت: تو دیوانه شده‌ای؟ مادرم هم خیلی نگران بود و میگفت تو معلوم نیست می‌خواهی چه‌کار کنی! البته همسرم مخالف نبود و تنها کمی نگرانی داشت.
 

*وقتی وارد سیناژن شدید، چه انگیزه‌هایی داشتید و چه اهدافی را دنبال می‌کردید؟
 ایده‌های بلندپروازانه‌ای برای سیناژن داشتم و خدا را شکر این بلندپروازی در هیئت مدیره هم وجود داشــت و به من اعتماد کردند؛ پیشنهاد اصلی‌ام به هيئت مدیره این بود که وارد عرصه تولید داروهای بیوتکنولوژی شویم و مشخصا داروی اینترفرون بتا که برای درمان MS اســت، تولید کنیم، آن زمان (سال 80) این دارو ســالانه حدود 100 میلیون دلار ارزبری داشت که مبلغ بسیار زیادی بود و ما به فکر تولید آن افتادیم که می‌شود گفت پیچیده‌ترین مولکول دارویی بیوتکنولوژی در زمان خود بود و در اصل برداشــتن یک سنگ خیلی بزرگ محســوب می‌شد؛ با موافقت هیئت مدیره با شرایط آن زمان و اینترنت dial up شــروع به جستجو کردم تا شرکت‌هایی را که در این زمینه فعال هستند پیدا کنم و راهی برای تولید دارو در کشور پیدا کنم؛ این جوری بود که انستیتوی تحقیقاتی «فران هوفر» را در آلمان پیدا کردم که روی این مولکول کار کرده بودند ولی به نتایج نهایی نرســیده بودند. با آنها برای کار مشــترک وارد مذاکره شدیم ولی پیشنهادی که برای همکاری به ما دادند پرداخت 2/5 میلیون دلار بود که عدد بسیار بزرگی برای ما محسوب می‌شد زیرا کل درآمد شــرکت ما سالانه 350 میلیون تومان بود؛ ولی خب دلسرد نشدیم و تصمیم گرفتیم به آلمان برویم و مذاکرات را با مدیران این شــرکت شروع کنیم بلکه بتوانیم آنها را با عدد پایینتر راضی کنیم. خلاصه ما آنقدر با ريیس انستیتو فران هوفر صحبت کردیم که نهایتا نظرش جلب شد و با یک میلیون دلار با آنها قرارداد بستیم. البته این پول را هم نداشتیم و در مسیر برگشت تنها به این فکر می‌کردیم که چگونه این پول را تهیه کنیم. ما باید برای شروع کار 100 هزار دلار پیشپرداخت می‌دادیم و امید اصلی‌امان به گرفتن تسهیلات و دلار دولتی بود و دائم محاسبه می‌کردیم که طرح را به سازمان غذا و دارو ارايه می‌دهیم و با حمایت آنها با توجه به اهمیت پروژه و ملی بودن آن کار را شروع می‌کنیم ولی در عین ناباوری پروژه ما را رد کردند. آن جلسه را هرگز فراموش نمی‌کنم، بعدازظهر پاییزی خیلی بدی بود و تنها چیزی که من آخر آن جلسه گفتم این بود که باشد، شما ارز ندهید ولی ما رفتیم آنجا آبروی کشور را گرو گذاشتیم و هرطور شــده این پول را جور می‌کنیم و کار را انجام می‌دهیم. آن موقع سراغ وام های بانکی و اینها هم رفتیم، ولی اصلا چیزی به عنوان دانش فنی برای بانک قابل پذیرش نبود. پس از آن به فکر گرفتن وام از «مرکز صنایع نوین» افتادیم که در وزارت صنایع راه‌اندازی شــده بود و آقای مهندس هاشمی که الا ن در وزارت ارتباطات هســتند ریاست آن را برعهده داشتند. طرح را ارائه دادیم که مورد موافقت قرار گرفت و قبول کردند که یک میلیارد و 300 میلیون تومان به ما وام بدهند. مهندس هاشــمی تنها آدمی بود که به نظر من این قضیه را درک کرد و گفت براساس پیشرفت پروژه بخش‌های مختلف این وام را پرداخت می‌کنند و این جوری بود که ما کار را شروع کردیم، پیشپرداخت را به آلمانیها دادیم، زمینی در شهرک صنعتی سیمین‌د‌شت کرج خریدیم و مرحله به مرحله کار را پیش بردیم تا اینکه در سال 1383 توانستیم داروی اینترفرون بتا را تولید کنیم و وارد مرحله ثبت در ســازمان غذا و دارو و مطالعات بالینی شدیم و در
نهایت در آذر سال 1385 دارو وارد بازار شد.
 

* خب اســتقبال از این داروی جدید با توجه به اهمیت آن در بازار چگونه بود و کار چطور پیش رفت؟
 بعد از ورود دارو به بازار تازه اول مشــکل بود چون پزشــکان مغز و اعصاب همیشــه در نسخه‌هایشان داروی آوونکس امریکایی را تجویز می‌کردند و ما با داروی سینووکس باید با این دارو رقابت میکردیم و آن را جا میانداختیم که حتی تولید شرکت‌های ایرانی نامآشــنایی مانند داروپخش و... هم نبود. واقعا پزشکها اصلا  نام سیناژن را نشنیده بودند و باور هم نداشتند که شرکت ما از صفر تا صد این کار را در کشور انجام داده است. با توجه به این شرایط در تمام کشور سمینارهای بسیاری برای این دارو برگزار کردیم، نتیجه کارهای بالینی و آزمایشها را نشــان دادیم و این گونه بود که کم‌کم فروش دارو و تجویز آن از سوی پزشــکان مغز و اعصاب ایرانی شروع شد و بیماران مصرف کردند و الان می‌توانم بگویم که دیگر 5 سال است این دارو جای خود را در بازار باز کرده است.
 

* این اتفاق چه تاثیری در شرکت سیناژن داشت؟
با این تحول به صورت کلی شــرکت ما تغییر کرد و بــا درآمدی که از فروش این دارو داشتیم علاوه بر اینکه توانستیم قسط وامها را پرداخت کنیم، ســرمایه‌گذاری‌های زیادی هم روی پروژه‌های دیگر و توسعه شرکت انجام دادیم؛ عشــق من و همکارانم این بود کــه کار را دائم بزرگ کنیم و همین شــد که از سال 1389 شروع به تاسیس شرکت‌های بیشتر و تاسیس گروه دارویی ســیناژن کردیم. به این ترتیب شرکت‌های آریوژن، نانو الوند (تولید داروهای شیمی‌درمانی)، ارکید فارمد (آنالیز بازار و فروش و بازاریابی دارو و...)، نانو حیات (تولید داروهای شیمیایی معمولی و مکملها)، سیناپخش (شرکت توزیع دارو)، آروکو و سیناژن ای ج (در استانبول) تشکیل شدند و فعالیتشان را شروع کردند.
 

*هیچوقت به فکر ادامه تحصیل نبودید؟ 
هیچوقت احساس نیاز نکردم؛ البته ســال 87 یک دوره MBA را که به صورت مشترک در دانشگاه لینشوپیگ سوئد و دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد، پشت سر گذاشتم.
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار