کد خبر: ۹۱۹۷
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۲:۱۰
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
عباس محمدي اصل*

نامگذاري يك خيابان به نام محمد مصدق ، هم كاركرد مثبت دارد و هم ، كاركرد منفي . كاركرد مثبت اين است كه چون حافظه تاريخي ما بسيار ضعيف است و از تجربيات گذشته مان به خوبي درس نمي گيريم و بنابراين محكوم به تكراردر آينده هستيم ، اينگونه حركاتي مي تواند به ما يادآوري كند كه كساني در تاريخ ما بودند كه منافع ملي را به درستي مي شناختند و سعي مي كردند آن را پاس بدارند و حتي اين منافع را بر منافع شخصي خودشان تا آنجايي ترجيح بدهند كه خود و همه زندگي شان را وقف آن كنند . كاركرد مثبت چنين اقدامي ، همچنين اينكه الگوهايي براي نسل جوان داشته باشيم كه بتوانند از ايشان تبعيت كرده و بياموزند كه چنين شخصيت هايي در طول تاريخ به منصه ظهور رسيسده اند . البته در پرانتز ، ممكن است در اين ميان ، درگيري جناح هاي سياسي را هم داشته باشيم . اين ايام ، موقعيتي ايجاد شده كه جناح جمهوريتي در روند سياسي كشور بر جناح حاكميتي سبقت بگيرد و بنابراين ، راحت تر توانسته اين اقدام را انجام دهد چون پيش از اين و پس از پيروزي انقلاب هم ، خيابان وليعصر فعلي به نام مصدق نامگذاري شد اما در اثناي كشكمش هاي سياسي تغيير كرد تا جايي كه قرار شد انگ هاي منفي هم به شخصيت مصدق بچسبانند.

اما كاركرد منفي اين اقدام اين است كه ما در طول تاريخ و به دليل سابقه طولاني سلطه سياسي و استبداد 3 هزار ساله سلطنتي عادت كرديم به اينكه يك والد در نظام اجتماعي داشته باشيم ، همچنان كه در نظام شخصيتي مان هم دنبال چنين والدي مي گرديم كه به عنوان كودك يا شخصيتي همچنان ناپخته ، تمام هويت خودمان را از او كسب كنيم . به عبارت ديگر هميشه دنبال دستاويزي مي گرديم كه تمام مسئوليت ها را متوجه او كنيم و البته تمام دستورات را هم از او بگيريم و از خودمان سلب  مسئوليت كنيم . اين روحيه ، در نتيجه سال ها عامريت سلسله مراتبي به هويت ما تزريق شده و جنبه منفي اين نوع شخصيت پروري ها اين است كه ما همچنان طفل باقي مي مانيم و همچنان ، دنبال يك والد و يك بالغ در جهان بيرون مي گرديم كه خودمان را به او وصل كنيم و از او هويت بگيريم و در كلام خودماني ، پدري مي خواهيم كه از ما حمايت كند و هويت قبيله اي ما را پاس بدارد و ما به واسطه او در جمع ادغام و ناپديد شويم . از اين كاركردهاي مثبت و منفي مي توانيم نتيجه بگيريم كه فرهنگ يك جامعه سنتي همچون جامعه ما كه مبتني بر انسجام مكانيكي است ، يكدست بودن و تشابه پذيري را ترويج مي كند . در نتيجه وقتي مورد خاص همچون محمد مصدق يا هر فرد شبيه او ، سرش را بلند مي كند و به عنوان يك نخبه مطرح مي شود ، گيوتين فرهنگي ما براي حذف او به كار مي افتد كه گاه به نخبه كشي تعبير مي شود . به اين معنا كه اين فرهنگ ، اجازه آن فرديت و تحركات و خلاقيت هاي منفرد را نمي دهد بلكه بيشتر ، يكپارگي و يكدستي و گم شدن در همان هويت قبيله اي را مي پسندد . در نهايت ، ما با يك سه ضلعي مواجهيم ؛ كاركرد مثبت و كاركرد منفي نامگذاري يك خيابان به نام محمد مصدق و نتيجه كلي كه از اتفاقات فرهنگ ما ناشي مي شود و سعي به حذف اين نوع فرديت يابي ها دارد تا آن جا كه اين مسخ شدن به اين شكل نمودار مي شود كه اگر شما از هر جوان 30 ساله بخواهيد چند دقيقه در مورد محمد مصدق صحبت كند ، جز چند كلمه كليشه اي ، چيز بيشتري به شما نخواهد گفت . يعني حتي دانش كساني هم كه مي خواهند از او الگو بردارند ، كليشه اي اما سطحي است و اين اتفاق نشان از گم شدن تاريخ نزد ما دارد كه چندان عنايتي به گذشته مان نداريم و البته ، اين اتفاق نشاني است از يك نوع تفكر تروري . به اين معنا كه حتي شخصيت هاي تاريخي مان را هم به اين ترتيب از هويت تهي مي كنيم و چندان عميق به ايشان نمي پردازيم . يا آنها را يك سره مثبت مي بينيم يا يك سره منفي و نكات ضعف و قوت شان را يكجا لحاظ نمي كنيم . در حالي كه با نگاه به تاريخ ، مي بينيم كه مصدق نفت را ملي كرد اما در زمان هايي هم براي رهايي از تحريم ، مجوز قاچاق ترياك را صادر كرد چون غير از اين ، تامين هزينه هاي دولت غير ممكن بود . اما با اين نگاه تروري كه ما به تاريخ داريم ، دم ها را يا  يك سره بزرگ مي كنيم يا نگاهمان صددرصد منفي است و چون هويت خودمان را هم به اين آدم ها وصل مي كنيم ، حاضر نيستيم معامله اي غير از اين داشته باشيم چون فكر مي كنيم با تغيير جايگاه افراد ، هويت خودمان آسيب مي بيند . نامگذاري خياباني به نام محمد مصدق توسط اعضاي شوراي شهر ، به نظر نتيجه يك كشمكش جناحي بوده و اصلا قرار نيست من به افرادي براي ورود به شوراي شهر راي بدهم كه ايشان از منافع من  دفاع كنند چون مي دانم كه نمي توانند . بلكه من به ايشان راي دادم كه من را در مقابل جناح رقيب حفظ كنند . قرار نيست اعضاي شوراي شهر كه همان جناح جمهوريتي هستند ، منافع راي دهندگان را تحقق ببخشند چرا كه بيشتر متوجه رقابت با همان جناح حاكم هستند و سعي مي كنند از جناح مقابل و در واقع ، جناح حاكميتي كسب امتياز كنند. با در نظر گرفتن اين مناسبات ، قواعد  صحنه بازي عوض مي شود و بنابراين ، ما با يك بازي دو جانبه بين انتخاب شدگان و انتخاب كنندگان مواجه نيستيم بلكه بازيگر سوم و در واقع  جناح حاكميتي هم حضور دارد و شايد بازيگر چهارمي هم  در كار باشد اگر نظام جهاني از يكي از اين كنشگران حمايت كند . فرض كنيد نظام جهاني از جناح جمهوريتي حمايت كند يا به دليل منافعش ، به حمايت از جناح حاكميتي يا حتي جناح مردم تغيير موضع بدهد ، بازهم تناسب قوا سبب مي شود كه عرصه شطرنج را كمي گسترده تر و سيال تر ببينيم . اما براي پاسداشت جايگاه شخصيت هايي همچون محمد مصدق ، اقدامات ديگري علاوه بر نامگذاري يك خيابان لازم است . گمان مي كنم ما هويت هاي تاريخي  را آنچنان كه هستند نمي شناسيم بلكه آنچيزي كه مي خواهيم و آنطوري كه مي خواهيم مي شناسيم . در دوره رياست جمهوري يازدهم ، تمام بحث هاي هسته اي به عملكرد دكتر مصدق در ملي كردن نفت منتسب مي شد و ايشان مورد استفاده تبليغاتي قرار گرفته بود در حالي كه واقعا معلوم نيست بتوانيم چنين تناسبي را برقرار كنيم . امروز هم در بازي رقابتي جناح ها ، از هويت هاي تاريخي استفاده ابزاري مي شود و آنها را به سطح منافع فعلي تقليل مي دهيم تا منافع خودمان را تامين كنيم در حالي كه بايد شخصيت ها را با نگاهي  واقع بينانه به عملكردشان بسنجيم و ببينيم اقداماتي كه در چارچوب هاي مختلف انجام دادند چگونه بوده و چطور شناختي از جامعه داشتند و آيا اين شناخت عام بوده و آيا منافع ما را تامين كرده يا خير ؟ آيا به صرف ملي شدن نفت ،  در كل مناسبات جهاني اتفاقي به نفع ما افتاده يا مسير مدرن شدن جوامع جهاني در وابستگي به اين ماده سياه تغيير كرده يا خير ؟ به نظر مي رسد پاسخ هيچ كدام از اين سوالات روشن نيست و ما ، يا سياه مي بينيم يا سفيد . شخصيتي را علم مي كنيم كه انگار همه جهان را به هم مي ريزد اما وقتي تحقيقاتمان را ارتقا مي دهيم ، مي بينيم كه شايد فقط يكي از تحولات جهاني وابسته تصميم دولت مصدق باشد . در واقع ، گاهي ما در پس خاطرات تاريخي مان ، آرزوهاي ناكام خودمان را پي مي گيريم نه اينكه به دنبال واقعيت باشيم . و چون ايده آليستي فكر مي كنيم و تصورمان اين است كه هر كاري بخواهيم مي توانيم انجام دهيم يا به عبارتي ، خواستن توانستن است ، فكر مي كنيم مصدق در يك شرايط انتزاعي تصميمي مي گيرد كه جهان را تغيير دهد و عرصه را منقاد خودش مي كند در حالي با تغيير اين چشم انداز و مشاهده معادلات جهاني  متوجه مي شويم كه در مقطعي به واسطه تناسب قواي جهاني ، يك تصميم منجر به يك تحول جهاني شده و با چنين شناختي ، واقع گرايانه تر با مسائل برخورد مي كنيم . براي اداي حق مطلب ، نه تنها نبايد اينگونه شخصيت ها طعمه تبليغاتي جناح هاي سياسي شوند بلكه حتي نبايد اجازه دهيم آنها را متناسب با هويت خودمان و متناسب با انتظارات و ارزش ها و آرزوهاي سرپوشيده خودمان بشناسيم كه در اينصورت ، گمان مي كنيم ناگهان با يك قهرمان مواجهيم در حالي كه او مي تواند فردي باشد كه در مجموعه مناسبت ها ، فقط گل آخر را زده و در اينصورت ، نقش ما در هر تصميم گيري و در هر كنش گري مشخص خواهد شد اما در غير اينصورت ، فكر مي كنيم جهان به اراده ما وابسته است و ما هستيم كه مي توانيم تحولات راديكال در دنيا رقم بزنيم و به اين ترتيب ، به همان سركوفتگي هاي تاريخي خودمان تشفي مي بخشيم ودائم ، خودمان را در آيينه تاريخ مي بينيم نه اينكه چيز جديدي از تاريخ بياموزيم .  

 – جامعه شناس 
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار