کد خبر: ۹۳۰۲
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۹۷ - ۱۱:۴۲
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
انتقادها و پيشنهادهاي دانش‌آموزان يك مدرسه دولتي به معلمان، وزير، جامعه
کلیدملی : آنچه در ادامه مي‌خوانید گزارش «زهرا چوپانكاره» در روزنامه اعتماد از نگاه دانش‌آموزانی است که یا نامزد انتخابات شورای دانش‌آموزی مدرسه شده‌اند یا منتخب آن هستند. آنها نظرات جالبی دارند. خیلی حرف‌های بزرگتر‌ها را می‌زنند و خیلی کمتر حواسشان به خود خودشان هست! مشروح این گزارش را در ادامه می‌خوانید: 
 
نامزدهای انتخابات شوراهای دانش‌آموزی مدارس از چه می‌گویند؟

***
 
«سلام.. سلام.. سلام..سلام...سلام...» ده، يازده پسر چهارده، پانزده ساله به ترتيب وارد اتاق دبيران مي‌شوند و دور ميز مي‌نشينند، قد بلند، قد كوتاه، لاغر، عينكي، جدي، با لبخند، يك تركيب كامل از آنچه آدم انتظار دارد در مدرسه ببيند؛ نامزدهاي شوراي دانش‌آموزي دوره اول متوسطه دبيرستاني در شهر زيبا. معاون پرورشي مدرسه منتظر مي‌ماند تا همه مستقر شوند بعد يك بار تذكر مي‌دهد كه:‌«هر كسي خواست صحبت كنه، دست بالا ببره.» و مي‌رود. تا آخر مصاحبه و گفت‌وگو جمع‌شان همه كليشه‌هاي رايج در مورد پسرهاي نوجوان را مي‌شكند. تا آخر جلسه نه يك بار توي حرف هم مي‌پرند، نه چيزي را مسخره مي‌كنند، نه يادشان مي‌رود كه قبل از حرف زدن به توصيه معاون دست بالا نگه دارند و اينگونه است كه در طول يك ساعت و 17 دقيقه هر بار سر بچرخاني دو سه تا دست در انتظار نوبت اظهارنظر دارند توي هوا تاب مي‌خورند. احمدرضا آخر همه حرف‌هاي زده و نزده‌شان مي‌پرسد:‌« خانم شما همه اين حرف‌هايي كه مي‌زنيم را چاپ مي‌كنيد؟ به گوش كسي مي‌رسد؟ خيلي‌ها حرف بچه‌ها را قبول ندارند حتي اگر حرف درست بزنند.»
حالا كه صحبت‌هاي بچه‌ها از فايل صوتي تبديل شده به كلمه‌هاي مكتوب و منتشر مي‌شود ديگر تكليف انتخابات مدرسه‌شان روشن شده، شايد محمدحسين راي آورده باشد كه تبليغاتش تمام ديوارها را پر كرده بود و مي‌خواست يك عده از بچه‌ها را مامور كند كه نيمي از زنگ تفريح را صرف رفع اشكال درسي بقيه كنند يا سورنا كه مي‌گفت بايد براي زنگ‌هاي تفريح بازي‌هاي جمعي با محور موضوعات درسي تعريف كنند يا عرفان كه نگران خانم موسوي بود كه هر روز مدرسه به آن بزرگي را بايد دست تنها تميز كند و بايد مثل ژاپن به همه ياد داد كه خودشان مسوول نظافت محيط هستند.
«چون دفعه اولم است كه شركت مي‌كنم در مورد اينكه چقدر قدرت دارم يا بچه‌ها چه خواسته‌هايي دارند خيلي فكر نكرده بودم اما به نظرم در موارد درسي بيشتر مي‌توانم به آنها كمك كنم.» اين محمدحسين است، دانش‌آموز كلاس هشتم. محمدحسين تا آخر گفت‌وگو هر بار كه مي‌خواهد صحبت كند از درس و تست مي‌گويد و رد پاي نگراني از كنكوري كه قرار است 4 سال ديگر در انتظارش باشد را از همين حالا مي‌شود توي صحبت‌هايش ديد.
علي‌اكبر كلاس نهمي دو هدف دارد كه اولي‌اش باز برمي‌گردد به درس و البته به فكر استفاده از يك جور اپليكيشن است:‌«از سال پيش شروع كرديم كه خلاصه درس‌هاي مهم را آماده كنيم تا بچه‌ها توي گوشي‌هاي‌شان داشته باشند و بتوانند در اوقات بيكاري آنها را مرور كنند. كنارش هم مي‌تواند بازي درسي وارد اين برنامه شود. موضوع ديگر هم ورزش است. در مدرسه به ورزش كم اهميت داده مي‌شود. در هر كلاس حداقل 10 نفر كلاس ورزش مي‌روند و مي‌توانند از نظر ورزشي به ديگران كمك كنند.»
محمدحسين و علي‌اكبر از درس مي‌گويد، سورنا هم از برنامه‌هايش براي سرمشق قرار دادن بچه زرنگ‌ترها و الگوي درسي درآوردن از نحوه مطالعه آنها و بعد مسيح صحبت مي‌كند. مسيح صورت گردي دارد و با اطمينان كسي حرف مي‌زند كه بارها نقشه‌اش را در ذهن مرور كرده و حتي به نظر مي‌رسد بحث بودجه را هم در برنامه توسعه‌اش در نظر گرفته:«من كنار مي‌خواهم بيشتر براي تفريح‌ بچه‌ها كار كنم. اندك پولي هم گذاشته‌ام كه اين كار حتما بشه. اول اينكه براي بچه‌ها تدريس ساز داشته باشيم. اتاق‌هاي خالي در مدرسه هست كه مي‌شود در آنها هر‌ سازي كه مي‌خواهند را آموزش دهيم، براي آموزشش هم از دوستانم كه سن‌شان بالاتر است، مي‌توانم دعوت كنم.» خودش از 5 سالگي دف مي‌زند و سابقه اجراي برنامه در مدرسه را هم دارد و به نظر منطقي است كه بخواهد تجربه‌اش را وارد شرح وظايفش در شوراي مدرسه كند. البته فقط به همين قناعت نمي‌كند، مي‌خواهد استعداد بقيه را هم شكوفا كند:‌«موضوعات جالب ديگر هم هست كه مي‌شود روي آن كار كرد مثلا استندآپ كمدي. الان در مدرسه ما بچه‌هايي هستند كه خيلي خوب آدم‌ها را مي‌خندانند، واقعا حرفه‌اي مي‌خندانند.»
آرمين، دانش‌آموز كلاس هشتم از حالا به فكر اصلاح فرهنگ است، از مدرسه گرفته تا بالاترين سطوح كشور، چون به نظرش هيچ‌كس بلد نيست كار گروهي كند: «مي‌خواهم اول بين بچه‌ها كار گروهي راه بيندازم. شورا اصلا كارش اين است كه نظرات بچه‌ها را به مدير و معاون منتقل كند، بعد اين مي‌تواند به جامعه هم برسد، يعني از مدرسه شروع كنيم و به جاهاي بالاتر برسيم. بايد كارهاي گروهي و هم‌فكري را رواج دهم. كار را از همين شورا شروع مي‌كنيم چون همين بچه‌ها مي‌خواهند كشور را اداره كنند. اگر ما اين كارها را از الان تمرين كنيم ديگر كشور اين‌ طوري فلج نمي‌شود و كارمان در آينده راحت‌تر پيش مي‌رود». فكر مي‌كني الان مسوولان كار گروهي بلد نيستند؟ «صد در صد!»
حالا نوبت اميرحسين است كه صحبتش را با نقد هم‌شاگردي‌اش مسيح شروع كند:«بچه‌ها مي‌گويند مي‌خواهند ساز و موسيقي را رواج دهند كه خيلي خوب است اما اين كار بودجه مي‌خواهد، آموزش و پرورش بايد برايش مجوز بدهد، موسيقي كه از نظر آنها اصلا كار خوبي نيست!.» و به سراغ اصلاح ريشه‌اي‌تر مي‌رود:‌«اگر بخواهيم كار هنر را درست كنيم بايد ديد را نسبت به هنرستان اصلاح كنيم. الان اگر بچه‌اي هنرمند باشد كسي كاري به هنرش ندارد همه مي‌گويند مثلا رياضي شده 7 و بايد اين را درست كند، ديگر كاري ندارند كه نقاشي‌اش چقدر خوب است. الان به ما مي‌گويند خوب درس بخوانيد وگرنه مجبور مي‌شويد برويد هنرستان، يعني هنرستان جايي شده براي كساني كه درس نمي‌خوانند و فقط قرار است بروند يك كاري انجام دهند.» اميرحسين خودت دوست داري بروي هنرستان؟«من هنر خاصي ندارم اما بين بچه‌ها كساني هستند كه اگر هنرشان را از همين سن دنبال كنند، مي‌توانند به جايي برسند اما بهشان بها نمي‌دهند. همه فقط دنبال نمره رياضي و فارسي هستند اما دانشگاه‌ها اشباع شده، ببينيد چقدر مهندس عمران داريم؟!»
حالا نمايندگان قبل از اينكه انتخاب شده باشند، جلسه شورا را در اين گفت‌وگو تمرين مي‌كنند. مسيح مي‌خواهد از برنامه‌اش دفاع كند:«من به حرف ايشان يك انتقاد دارم. ايشان گفتند كه بودجه كافي نداريم. من توضيح دادم كه بودجه را در حد امكانم مي‌گذارم تا جايي كه بچه‌ها نياز دارند به تفريح‌شان برسند. من شنيده‌ام در مدارس خارجي آموختن موسيقي يكي از بخش‌هاي درسي‌شان است. من مي‌خواهم اين كار را انجام دهم، از خودم پول مي‌گذارم تا مدرسه شاد داشته باشيم نه يك مدرسه‌اي كه هيچ حس و حالي در آن نيست. اول در مدرسه خودمان بايد ببينيم چند نفر دوست دارند ساز ياد بگيرند بعد اگر زياد شدند، مي‌توانيم با آموزش و پرورش هم صحبت كنيم.»
احمدرضا مستقيم مي‌رود سراغ اصلي‌ترين دغدغه‌اش، كتاب:«يكي از اهداف اصلي من اين است كه مدرسه كتابخانه داشته باشد. مدرسه بايد كتاب‌هاي تاريخي و علمي و داستاني و ترسناك داشته باشد. اگر ما از اين سن كتاب بخوانيم ديگر در جامعه‌مان جا نمي‌افتد كه كتاب خواندن چيز بدي است.» مي‌گويند مدرسه‌شان قبلا يك كتابخانه در كانكس گوشه حياط داشته كه حالا تبديل به اتاق ورزش شده. احمدرضا كه عشق كتاب‌هاي تاريخي است و دست كم از خبرنگاري كه در آن سوي ميز نشسته در مورد جنگ‌هاي صليبي اطلاعات بيشتري دارد، مي‌خواهد آن كتابخانه را برگرداند و در كنارش هم جو مدرسه را كمي شاد كند: «يك سري از معلم‌ها مي‌آيند در كلاس فقط درس مي‌دهند و مي‌گويند آقا ساكت! آقا بشين! كلاس بايد بعضي وقت‌ها هم خنده و شادي داشته باشد.» و سورنا دوستش را تاييد مي‌كند: «گاهي اوقات اقوام ما يك سوالي از من مي‌پرسند و وقتي نمي‌دانم، مي‌گويند پس شما چي ياد مي‌گيريد؟ راستش بيشتر ما داريم بي‌سواد بار مي‌آييم. سواد داريم، مي‌توانيم بخوانيم و بنويسيم اما بي‌سواديم چون برخي از مطالب از كتاب‌ها برداشته شده، كتاب غيردرسي هم نمي‌خوانيم و مي‌رويم سمت فضاي مجازي و بازي‌هاي كامپيوتري. ايشان درست مي‌گويند بايد كتابخانه داشته باشيم تا در سكوت كتاب بخوانيم.»
محمدعلي مي‌گويد كه هيچ شعار انتخاباتي خاصي نداشته اما سال قبل هم بدون تبليغات راي آورده. برنامه سال پيشش مفصل بوده اما به سرانجام نرسيده:«پارسال مي‌خواستم كاري كنم كه بچه‌ها با دوچرخه بيايند مدرسه كه هم ترافيك كم شود هم آلودگي هوا اما مدرسه گفت هم خطرناك است و هم اگر دوچرخه را كسي ببرد، نمي‌توانيم مسووليتش را قبول كنيم.» حالا سعي مي‌كند برنامه واقع‌بينانه‌تري داشته باشد و حواسش هست كه بايد براي اجراي هر برنامه‌اي اول حمايت همه بچه‌ها را داشته باشد: ‌«مي‌خواهم كاري كنم كه وقتي اسم مدرسه مي‌آيد بچه‌ها نگويند واي، بدبختي! مثلا همه اينهايي كه مي‌خواهيم اجرا كنيم بايد علاقه‌اش هم بين بچه‌ها باشد كه به اين كارها دل بدهند.»
محمدحسين فراغ از همه بحث‌ها باز برمي‌گردد سراغ موضوع تست به نظرش بايد در مدرسه‌ها روي تست زدن تمركز شود چون تا همين حالا هم خيلي دير شده:«خيلي از بچه‌ها تست زدن را بلد نيستند. آقاي وزير آموزش و پرورش تيزهوشان سال ششم را برداشته اما اين مدرسه با مدرسه‌هاي ديگر فرق دارد. كسي كه تيزهوشان قبول شود، آينده‌اش بيمه است. جوري درس مي‌دهند كه دانش‌آموز ياد بگيرد و در آينده هم از آن استفاده كند. كساني كه در مدرسه دولتي درس مي‌خوانند بايد خودشان را بكشند تا به دانشگاه دولتي هم بروند اما بچه‌هاي تيزهوشان خيي راحت و شايد بدون تست زدن در خانه مي‌توانند قبول شوند. من مي‌گويم فرهنگ تست‌زني را در مدرسه گسترش دهيم.» و آخر حرف‌هايش اضافه مي‌كند كه «البته توهين به آقاي وزير نباشد!»
 
معلم‌ها خسته‌اند
جمع چهارده، پانزده ساله‌شان از تمام اتفاقات مدرسه تحليل دارد، بلدند حرف بزنند، نقد كنند و بپذيرند. همه اين كارها را بلدند اما به نظرشان نمي‌رسد كه بزرگ‌ترها هم بتوانند همين ‌طور با آنها رفتار كنند. هر كدام‌شان كه حرف مي‌زنند، مي‌گويند كه در خانه شنيده مي‌شوند اما در جامعه نه! به قول آرمين:‌«در جامعه از من بچه 15 ساله چيزي نمي‌پرسند. مسوولان كشور خودشان يك كارهايي انجام مي‌دهند و بعد خلاصه‌اش را به مردم اعلام مي‌كنند. درستش اين است كه شبكه‌هاي نظرسنجي باشد تا مردم به كارهايي كه دولت مي‌خواهد انجام دهد، راي بدهند.» مسوولان كشور از توي 15 ساله چه نظري مي‌توانند بگيرند؟« ما يك ملتيم و مي‌خواهيم خودمان كشور را اداره كنيم. بايد به نظر هم احترام بگذاريم تا بتوانيم كشور را به خوبي اداره كنيم.» سن براي آرمين عددي نيست كه اجازه اظهارنظر و تصميم‌گيري را از كسي سلب كند.
سورنا بحث را دست مي‌گيرد كه نشان دهد اتفاقا مسوولان از اوي 15 ساله هم مي‌توانند مشورت بگيرند: «اگر من در سطح خودم بخواهم بگويم و در حد سن خودم، مي‌گويم كه الان خيلي از هم‌سن‌هاي من تفريح خاصي ندارند. الان اعتياد به 12 سال رسيده، بچه‌ها كارهاي نادرست انجام مي‌دهند چون تفريح ندارند. مثلا الان بخواهي وسايل كوهنوردي ايمن بخري حداقل مي‌شود 2 ميليون تومان اما بخواهي قليان بخري حداكثر مي‌شود 200 هزار تومان، من در موردش تحقيق كرده‌ام. خب خيلي‌ها به جاي خريد وسايل كوه مي‌روند آن 200 هزار تومان را مي‌دهند. حالا هم‌سن‌هاي من هيچي! جوان‌هايي كه دانشگاه مي‌روند هم همين كار را مي‌كنند.»
اميرحسين يك نكته را به حرف دوستانش اضافه مي‌كند: «در سيستم آموزشي اصلا به ما چيزي ياد نمي‌دهند كه بخواهيم نظري داشته باشيم. به ما درس مي‌دهند كه عزت نفس چيست! خب من مي‌دانم عزت نفس چيست چرا كاري به ما ياد نمي‌دهيد؟ اگر مهارتي بهمان ياد بدهند مي‌توانيم نظر هم بدهيم.»
بعد بچه‌ها وارد نقد نظام آموزشي مي‌شوند. يكي‌شان مي‌گويد كه حس مي‌كند كتاب‌هايي كه به آنها تدريس مي‌شود، سانسور شده و انگار نصف چيزي است كه بايد بدانند. بعد انتقادات‌شان مستقيم مي‌رود سراغ درس زبان انگليسي و عربي. سورنا مي‌گويد:« درس عربي ضريب 3 دارد. چرا ما عربي بايد ياد بگيريم؟ زبان انگليسي را چرا اينجوري ياد مي‌دهند؟ در دبستان كه گفته‌اند اصلا انگليسي نباشد، چرا؟ انگليسي زبان بين‌المللي است، كلاس‌‌هاي زبان بيرون كلي گران شده‌اند، چرا نبايد در مدرسه درست و حسابي زبان انگليسي ياد بگيريم؟ الان هيچ‌كس همين عربي را نمي‌تواند حرف بزند مگر اينكه يكي از اعضاي خانواده‌اش عرب باشد. زبان خدا در قرآن عربي است، درست. من درس عربي‌ام خوب است، از اين درس هم بدم نمي‌آيد اما خب درست ياد نمي‌گيريم فقط وقت تلف كردن است. در درس پيام‌هاي آسماني چرا چيزي ياد نمي‌گيريم؟ فقط در مورد نماز و روزه و حلال و حرام مي‌گويند ولي در مورد اخلاقيات اجتماعي نمي‌گويند. خود خدا در قرآن گفته هيچ‌كس از هيچ‌كس بالاتر نيست، همه بايد به هم احترام بگذارند اما اين را در مدرسه به ما ياد نمي‌دهند. تاريخ هم به ما درست درس نمي‌دهند.» چه چيزي را از تاريخ به شما نمي‌گويند؟ «مثلا تاريخ پهلوي، كلي‌ از اتفاقات آن زمان را نمي‌گويند، نمي‌دانم چرا!»
مسيح هم وارد بحث مي‌شود: «اينا هر حرفي كه زدند...» بعد سريع جمله‌اش را اصلاح مي‌كند: ‌«ببخشيد كه گفتم «اينا»، ايشان(بچه‌ها) هر نظري كه دادند اين بود كه كسي بيايد چيزي به ما ياد بدهد. كسي نمي‌گويد خودمان برويم تحقيق كنيم. در اجتماع لازم است بعضي چيزها را بلد باشي كه به جايي برسي. آقاي سورنا هم گفتند عربي مهم نيست و نبايد ياد بگيريم اما اينها پروسه‌هايي است كه بايد آنها را بگذرانيم. كسي كه مي‌خواهد علوم انساني و وكالت بخواند بايد عربي‌اش خوب باشد.» محمدعلي مي‌گويد كه اصولا روش تدريس زبان در مدرسه‌ها اشتباه است:‌«ميانگين آموزش زبان در دنيا 3 سال است. ما 12 سال مي‌آييم مدرسه و آخرش اگر كسي از منبع ديگري انگليسي و عربي ياد نگرفته باشد آخر اين 12 سال از اين دو زبان هيچ چيز نمي‌داند، با اينكه 12 سال يعني ما مي‌توانيم 4 تا زبان بلد باشيم اما همين عربي و انگليسي را هم نمي‌دانيم.»
حالا نوبت به معلمان مي‌رسد. انتقاد اصلي بچه‌هاي مدرسه دولتي به معلماني است كه پس از پايان يافتن سن بازنشستگي همچنان مشغول درس دادن به آنها هستند در حالي كه به قول بچه‌ها بايد معلماني بگذارند كه «حوصله بچه‌ها را داشته باشند نه اينكه حوصله خودشان را هم نداشته باشند». يكي از بچه‌ها مي‌پرسد«چرا يك معلم وقتي بچه يك حرفي مي‌زند بلافاصله مي‌خواباند توي گوشش؟ شايد در مدرسه ما نباشد اما كلا هست. چرا معلم بايد اينقدر اعصابش خراب باشد؟»
احمدرضا جواب مي‌دهد:«متاسفانه نظام آموزشي ما خراب است. بعضي از معلم‌ها خسته شده‌اند، 30 سال كار كرده‌اند و باز هم بايد كار كنند. خب اين نامردي است! كسي كه 60 ساله است ديگر حوصله قديمش را ندارد.» اميرحسين هم تاييد مي‌كند:« نمي‌شود از اين معلم‌ها هم ايراد گرفت، حقوق‌شان هم كم است مجبورند باز هم كار كنند. معلم هم كم داريم و مدرسه مجبور است از آنها استفاده كند.»
حالا دانيال كه تا اينجاي بحث ساكت بوده هم حرف مي‌زند:‌«در كشورهاي جهان اولي وقتي معلم بازنشسته مي‌شود، مي‌رود تفريح مي‌كند چون اگر كار كند يا ممكن است خودش آسيب ببيند يا به بقيه آسيب بزند. براي همين ديگر كار نمي‌كنند و پول بازنشستگي‌شان هم آنقدري هست كه بقيه عمرشان خوشحال باشند و دور دنيا سفر كنند اما اينجا بازنشستگي به جاي خوشحالي، ناراحتي مي‌آورد چون حقوقش كمتر شده و تازه بايد فكر يك كار ديگر باشد كه آن كمبود را جبران كند.»
 
بايد تاريخ واقعي را بدانيم
«الان در جامعه از يك آدم 30 ساله بپرسيد چه كاري بلد است؟ خيلي‌ها هيچ كاري بلد نيستند. ما الان به جاي اينكه چهارشنبه‌ها درس تفكر و سبك زندگي داشته باشيم كه سوال مي‌دهد: دوست چيست؟ بايد به ما مهارت ياد بدهند، يكي بايد بنايي ياد بگيرد، يكي نجاري يا مكانيكي كه اگر دو روز ديگر نتوانست ادامه تحصيل بدهد بيكار نماند مثل الان كه نصف جامعه بيكار هستند.» محمدعلي بحث را مي‌برد سمت مهارت‌ كه همه‌شان عقيده دارند در مدارس آموزش ديده نمي‌شود. بچه‌ها هر بار مي‌خواهند از يك درس بيهوده نام ببرند، مي‌روند سراغ تفكر و سبك زندگي، مي‌گويند قرار است در اين درس عزت و دوستي و ... به آنها آموزش داده شود اما در عمل هيچ چيز تازه‌اي به معلوماتشان اضافه نمي‌شود. آنها فكرهاي خودشان را دارند، فكرهايي كه بيشتر به موضوعات روز جامعه برمي‌گردد. آرمين يك جاي بحث كه بچه‌ها دارند از وضعيت اقتصادي باقي دانش‌آموزان حرف مي‌زنند، مي‌گويد: «عيدي كارمندان يك ميليون و 830 هزار تومان شده، با اين عيدي مي‌شود آجيل و لباس خريد؟» شما كه كارمند نيستيد، اصلا چرا اين خبرها را دنبال مي‌كنيد؟ جواب مي‌دهد: «دو روز ديگر ما بايد همين كارها را انجام دهيم.» و مسيح مي‌گويد: ‌«چون ما حس مي‌كنيم پدر و مادرمان چه سختي‌هايي مي‌كشند تا ما راحت بياييم مدرسه. خيلي‌ها پول همين دفتر و كتاب را هم ندارند براي همين به اين چيزها فكر مي‌كنيم. سورنا ادامه حرف را مي‌گيرد:‌«شما خودتان هموطن ما هستيد اگر به شما بگويند از كار اخراج شده‌ايد يا 6 ماه حقوق نگرفته‌ايد خب معلوم است كه فشار عصبي به شما مي‌آيد. ما نمي‌توانيم فقط به خودمان فكر كنيم و بگوييم پول ما كه بالاخره از بابا مي‌رسد.»اينها آن فكرهايي است كه در سر دارند و برايشان مهم‌تر از معناي عزت و نفس و دوستي است كه در كتاب تفكر آمده. بچه‌ها البته از كتاب‌هاي درسي ديگر هم چندان دل خوشي ندارند و بارها در طول گفت‌وگو به سانسور كتاب‌ها اشاره مي‌كنند. چند بار حرف سانسور را زديد، فكر مي‌كنيد چه درسي سانسور مي‌شود؟ يك صدا جواب مي‌دهند: «تاريخ.»
احمدرضا معتقد است كه اگر قرار است درسي به نام تاريخ باشد بايد اتفاقاتش را هم دست ‌نخورده در آن بياورند: «نمي‌گوييم شاه‌ها خوب بوده‌اند حتما ايراد داشته‌اند فقط مي‌گوييم تحريف نشود اگر صد تا كار بد انجام داده و يك كار خوب، آن يك كارش را هم بگويند. من نمي‌دانم شايد رضا شاه واقعا خائن بوده اما خدمت هم كرده. ما بايد در مورد تاريخ‌مان بدانيم بايد خوبي و بدي‌ها را با هم بدانيم.» آرمين مي‌گويد براي خواندن تاريخ پهلوي سراغ سايت‌هايي مي‌رود كه فيلتر شده‌اند و يكي از بچه‌ها اضافه مي‌كند كه هر قدر چيزي را سانسور كنند، آنها بيشتر دنبالش مي‌روند.
 
الان در جامعه از يك آدم 30 ساله بپرسيد چه كاري بلد است؟ خيلي‌ها هيچ كاري بلد نيستند. ما الان به جاي اينكه چهارشنبه‌ها درس تفكر و سبك زندگي داشته باشيم كه سوال مي‌دهد: دوست چيست؟ بايد به ما مهارت ياد بدهند، يكي بايد بنايي ياد بگيرد، يكي نجاري يا مكانيكي كه اگر دو روز ديگر نتوانست ادامه تحصيل بدهد بيكار نماند مثل الان كه نصف جامعه بيكار هستند.
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار