کد خبر: ۹۶۷۸
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۹۸ - ۱۷:۲۹
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
مریم پاپی

مریم پاپی

بازی ایران و کامبوج را از روی سکوهای ورزشگاه آزادی دیدم؛ به عنوان یک تماشاگر فوتبال، و نه روزنامه نگار. بیشتر اوقات بدون اینکه از صندلی ام بلند شوم بین بقیه تماشاگران نشستم و به حرف های پلیس های زن که می گفتند برای گرفتن ویدئو در راهروها راه نروم گوش دادم. چون می خواستم تماشاگر «آزادی» باشم.
تجربه غریبی بود؛ ترکیبی از هیجان و دلهره. دلهره اش غریب نبود اما هیجانش تازگی داشت. به هیجان ورزش کردن یا شهربازی شبیه نبود. نوعی مسئولیت اجتماعی و هراس از امری غیرمنتظره را به همراه داشت. مسئولیت رفتن به ورزشگاه پس از 40 سال به نمایندگی زنان یک کشور، و هراس از اینکه امروز اتفاقی بیفتد، یا فردا دوباره درهای استادیوم به روی زنان بسته شود.
زودتر از زمانی که گفته شده بود به استادیوم رفتم؛ خیلی زودتر از آنکه درها باز شود. راننده تاکسی که پیاده ام کرد با لحنی دلسوزانه گفت «خیلی مراقب خودتان باشید». دقیقا می خواستم حس هایی از این جنس را ببینم. حس پدر و مادرهایی که با دخترهایشان آمده بودند و تا آخرین لحظه در خودرو نشستند تا مطمئن شوند خطری فرزندانشان را تهدید نمی کند. یا حس آن دو مادر 60-50 ساله ای که زیر سایه درختان زیراندازی پهن کرده و با نگاه های شماتت آمیز مادرانه به تماشا نشسته بودند. دختران 13 ساله ای کنارشان ایستاده بودند که بر خلاف مادرها، سر از پا نمی شناختند. روی گونه ها و پیشانی شان رنگ پرچم ایران بود و می گفتند بلیت ندارد اما یک آشنا آنها را به ورزشگاه راه خواهد داد.
مرد جوانی که پرچم و شیپور می فروخت به خریدارانش می گفت که ورزشگاه چیزی برای ذوق زده شدن ندارد. او انگار ذوق فروش اجناس خودش را هم نداشت. می گفت شما که می خواهید به ورزشگاه بروید، اصلا می توانید اسم بازیکنان تیم ملی را بگویید؟ کمی آنطرف تر، یکی از زنان برای خبرنگاری توضیح می داد که قصدش از آمدن به ورزشگاه این بوده که یک قدم برای زنان بردارد. 
فضای بیرون آنقدر دیدنی بود که تاخیر باز شدن درهای استادیوم اهمیتی نداشت. نیروهای پلیس سعی می کردند پیش از باز شدن درها نظم را برقرار کنند. تلاش برای برقراری نظم به چاشنی تهدید برای کسانی که بلیت نداشتند آمیخت. پلیس ها در پاسخ به اینکه چه ساعتی درها باز می شود می گفتند که امروز با آمدن خانم ها همه چیز به هم ریخته است. یعنی ما همه چیز را به هم ریخته بودیم، ما که آمده بودیم تا آباد کنیم....
اما آن سوی درهای آهنی بزرگ ورزشگاه دنیای دیگری بود. نیروهای پلیس برخورد محترمانه تری داشتند، بلیت ها را محترمانه کنترل کردند و با خرما، هندوانه و شربت پذیرایی شدیم. شربت خنک، آبی بر آتش درون مان شد. به نظر می رسید که قرار نیست همه مسیر را با تهدید طی کنیم. 
به کارگیری زنانی جوان با جلیقه های همرنگ که روی آن کلمه «همیار هوادار» نوشته شده بود، یکی از نقاط قوت در مدیریت حضور تماشاگران زن در ورزشگاه آزادی بود. یعنی ما هوادار بودیم و آنها ما را همیاری می کردند. آنها بیش از آنکه شبیه نیروهای پلیس باشند، به تماشاگران شباهت داشتند و به همین دلیل، مسئولیت تذکر درباره موضوعات مهمی که باید در ورزشگاه رعایت می شد به عهده شان گذاشته شده بود. محدودیت ها را می شد درک کرد اما همه آنها منصفانه نبودند. نباید نامی از دختر آبی در ورزشگاه برده می شد....
از اینجا به بعد، حس مسئولیت بود که چیره شد. باید چطور رفتار می کردیم که منصفانه باشد و راه ورود زنان به ورزشگاه باز بماند. در ابتدای تونل استادیوم، کنترل شدیم که هیچ ابزاری برای اعتراض همراه نداشته باشیم. اما نور انتهای تونل، و زمین سبز استادیوم، دنیای بزرگتری را پیش چشم هایمان گشود که خود، وصف نمادینی از وضعیت حضور زنان در ورزشگاه بود.
حالا ما بودیم و صندلی های خاکستری و یکدست ورزشگاه آزادی که باید به آنها رنگ شادی زنانه می زدیم. برخلاف عادات روزنامه نگارانه، اولین واکنشم بعد از دیدن صندلی های ورزشگاه، نشستن بود. فقط می خواستم روی صندلی های ورزشگاه بنشینم. بنشینم و زوایای ورزشگاه را ببینم و به زاویه دید خودم و همه زنانی که به ورزشگاه آمده بودند فکر کنم. حالا چرا پشت دروازه؟ برای اینکه ما خوب نبینیم یا خوب دیده نشویم؟!
به مدت حدود دو ساعت، ما تنها حاضران استادیوم بودیم. تماشاگران مرد هنوز نیامده بودند. ما بودیم و خبرنگاران جلیقه نارنجی که هر لحظه تعدادشان بیشتر می شد. از زاویه دوربین خبرنگاران که نگاه می کردی، فرصتی رویایی برای ثبت بهترین تصاویر بود. با این حال، من می خواستم در قاب تصویر باشم؛ تصاویری که ما خلق می کردیم و دیگران قاب می گرفتند. 
اما روی آن صندلی های خاکستری، واقعیت دیگری در جریان بود. قوی ترین دوربین هایی که روی زمین چمن، به شکار ایستاده بودند، نمی توانست آن واقعیت را ثبت کند. روی صندلی های خاکستری، ما که از همه رنگ بودیم، کنار هم نشستیم. از هم عکس گرفتیم و همدیگر را در شبکه های اجتماعی پیدا کردیم، بدون آنکه نام یکدیگر را بدانیم. صدای شیپور و شادی آنقدر بلند بود که حرف ها را در خود می بلعید. اصلا حرفی در میان نبود. در عوض، چشم ها بودند که حرف می زدند؛ چشم هایی که شادی جمعی در این ابعاد را ندیده بودند.
نتیجه بازی ایران و کامبوج غیرقابل پیش بینی نبود. اما بازی با 14 گل، بخت بلند میهمان تاریخ ساز «آزادی» بود؛ آنها 14 بار فرصت شادی پس از گل را یافتند؛ اتفاقی که به ندرت در یک بازی فوتبال رخ می دهد. نیروهای انتظامی حاضر در ورزشگاه هم که دیدند با حضور زنان ناامنی در ورزشگاه رخ نداد، فرصت همراهی با شادی تماشاگران را پیدا کردند. کسی چه می داند، شاید در آن جمع، تماشاگران و زنان پلیسی هم بودند که روزی با هم سوار بر خودروی ون پلیس، راهی خیابان وزرا شده بودند. اما در این روز و لحظه، یکی سوار و دیگری پیاده نبود. 
پنجشنبه 18 مهرماه 1398، نه تنها برای حدود پنج هزار تماشاگر زن حاضر در ورزشگاه، بلکه برای همه زنان ایران تاریخ ساز بود. در پایان این روز، بسیاری از زنان ایرانی سر آسوده بر بالین گذاشتند. اما بسیاری از آنها که در ورزشگاه بودند، از جمله خودم، تا صبح بیدار ماندند. ما به این اندازه آدرنالین عادت نداشتیم. خونی که آن روز در رگ هایمان دوید، از ما انسان های دیگری خواهد ساخت.

نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار