کد خبر: ۸۰۰۴
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۸:۰۷
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
آرزو فاطمی
دلم آشوب بود، نمی دانستم این بیقراری از کجا پیدایش شده بود که تمامی نداشت؟ دلم می‌خواست چیزی جز اینها که گفته بود بگوید، نمی گفت اما، بی آنکه حواسش به من باشد یکسره توضیح می‌داد، حرف زدنش بیشتر به این می ماند که باصدای بلند در حالِ فکر کردن باشد، فکر کردنی که در آن هیچ اِبایی نداشت که به آنچه پشت سر گذاشته بود فکر کند. از سی و سه پل گذشته بودیم و شانه به شانه، بی اینکه مقصدی داشته باشیم رو به جلو گام بر می داشتیم. اسمش مهوش بود، با اینهمه صورتش هیچ شباهتی به ماه نداشت. نگاهش که می کردی گودی زیر چشم ها را می دیدی، و دندان های ریخته و لثه های سیاه، و موهایی که یکی در میان سپید شده بودند، و چین و چروک های ریزی که راه پیدا کرده بودند روی صافیِ پوست صورتش، و اگر کسی نمی دانست باور نمی کرد که تنها سی و چهار سال سن دارد، درست هم سن خودم.

با اینهمه چشم هاش زیبا مانده بودند، تیره و براق، انگار که دردهای زندگی فراموش کرده باشند سراغ چشم هاش هم بروند، یا زورشان نرسیده بود که ویرانی را روی چشم ها هم بگسترانند، چشم هایی که مرا یاد بی بی می انداخت، به یاد نگاه کردنش وقتی پله های ایوان را سلانه سلانه پایین می آمد تا خودش را برساند به من، خودش را برساند به من که کوله پشتی ام را انداخته بودم روی شانه هام و با ذوق زدگی می رفتم تا بنشینم روی نیمکت های (مدرسه ی ابتداییِ خدیجه)، خودش را برساند تا لقمه پنیر را بگذارد توی کوله پشتی ام، و بعد با همان چشم ها توی صورتم بخندد. چشم های مهوش مرا یاد بی بی می انداخت و یاد خودم، یاد اولین روز مردن بی بی که توی آینه متوجه شدم از بی بی فقط همان یک جفت چشم برایم باقی مانده که به عنوان ارثیه حالا توی صورت خودم هستند، و نه هیچ شباهت دیگری، فقط چشم ها. چند هفته پیش از آن بود که لباس هام را پوشیده بودم، چادرم را روی سرم کشیدم و دستگاه ضبط صوت و دوربین را برداشته بودم تا اول صبح خودم را برسانم نزدیک باغ فدک، برسانم به مرکز ترک اعتیاد زنان برای گرفتنِ چند مصاحبه و تکمیل پژوهش میدانی ام. چهار نفر راضی شده بودند بنشینند پای مصاحبه، بنشینند و از زندگی شان حرف بزنند، از اعتیاد و راهی که به اینجا رسانده بودشان. مهوش را توی راهروی یکی از سالن ها دیده بودم، و بعد به یکباره احساس کرده بودم چشم های آشنایش را می شناسم، به خانم کوهی گفته بودم مصاحبه با مهوش را می خواهم، مهوش اما راضی نشده بود برای حرف زدن، و من بیخیال نشده بودم، آنقدر رفته بودم مرکز ترک اعتیاد که دست آخر مهوش گفته بود به یک شرط، باید برای مادر و دخترم که توی روستایی در حواشی شهر زندگی می کنند یک حمام درست کند. گفته بودم: من دانشجویم، به خدا توان مالی اش را ندارم. و مهوش گفته بود تنها به همین شرط صحبت می کند. مهوش آدرس روستا و خانه را نوشته بود روی کاغذ و گرفته بود طرفم، و بعد بی اینکه حرف دیگری بزند سر چرخانده بود و سالن باریک را پیش رفته بود تا خودش را برساند به اتاقی که از دید من دور باشد. روز بعد رفته بودم طرف روستا، مینی بوس تکان تکان خورده بود و من به درخت های دوطرف جاده نگاه کرده بودم، و به تک و توک کشاورزهایی که روی زمین هاشان کار می کردند. خانه انتهای روستا بود، خانه ای کوچک و خشتی گلی، با سقفی قوس برداشته و دیوارهای نیمه ویرانی که وقتی نگاهش می کردی این احساس به آدم دست می داد که هر لحظه ممکن است آوار شوند روی سر دختر و پیرزن تنها که مهوش گفته بود سال هاست زانویش آب آورده است. 
 توحید را پشت سر گذاشتیم و می رفتیم طرفِ جلفا. مهوش گفت کینه ای ازش ندارم، تا وقتی زنده بود داشتم حالا اما نه، بعضی موقع ها فکر می کنم دنیا ساخته شده برای اینکه یک دسته گوشه ای بایستند و از زجر کشیدن یک دسته ی دیگر لذت ببرند، و بستگی دارد وقتی به دنیا می آمدی قرار بوده جزو کدام دسته باشی، بخاطر همین هم هست که از مجتبی کینه ای ندارم دیگر، خودش هم بدبخت تر از من بود، جزو همان دسته بود که باید زجر می کشید، وگرنه کی با زن و بچه اش اینطور تا می کند؟
داشت از شوهرش حرف می زد، واین اولین جملاتی بود که از زندگی اش می گفت. باد شروع کرده بود به وزیدن و ما آرام آرام توی پیاده رو گام بر می داشتیم، اواسط بهار بود اما باد بوی زمستان می داد، وغربت.
نظر شما‌
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
آخرین اخبار